حضرت اباعبدالله صلوات الله علیه

شکر خدا که وقف شما می شود دلم

از هر که غیر دوست جدا می شود دلم

وقت نیازها به کسی رو نمی زنم

تنها به درگه تو گدا می شود دلم

معراج من مجالس روضه است روز و شب

آماده لقای خدا می شود دلم

شوق عبادتم همه آثار روضه است

با روضه گرم ذکر و دعا می شود دلم

این سینه، سینه نیست، تمامش حسینیه است

با یا حسین عرش خدا می شود دلم

حسین ایزدی

ارباب خوبم

سِمَتِ نوکریش را که به هرکس ندهند

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند

 پخته ی عشق بشو تا که به اوجت ببرند

که در این میکده پیمانه به نارس ندهند

خوب و بد در نظر دلبر ما یکسان است

باده ی ناب به یک شخص مشخص ندهند

 گر که رفتی پی دیدار کریمان خوش باش

چون محال است که دیدار تو را پس ندهند

زائرش شافی دردست و به محشر شافع

این مقامات به عیسای مقدس ندهند

 اشک را روزی هر چشم نکرد است حسین

میوه ی تازه که بر شاخه ی پُر خس ندهند

بکن این جامه ی دنیا ز تنت چون عابس

سوختن در غم او را به مُلبس ندهند

 سجده ی شکر بجا آر که عبدش هستی

منصب نوکریش را که به هر کس ندهند

پوریا هاشمی

کار کشید"مناجات امام حسین ع

دلم همينكه مرا سوي موي يار كشيد

سر ِ مرا سر ِ عاشق شدن به دار كشيد

خودم نيامده ام محضرش ، خودش آورد

مرا به پيش ِ خودش جذبه ي نگار كشيد

مني كه آه نگفتم براي هيچ كسي

همينكه نام تو آمد دلم هوار كشيد

 حلال كن كه اسير ِ نگاهِ تو نشدم

گُنَه برايِ دلم نقشه يِ فرار كشيد

درونِ آتش ِ دوزخ نسوزد آن نوكر

كه رويِ سينه ز داغ ِ تو يادگار كشيد

درود بر پدرم از همان طُفوليَتَم

براي روضه ات از من هميشه كار كشيد

براي آنكه منم عاقبت بخير شوم

مرا به دست تو داد و خودش كنار كشيد

فراق ِ كرب و بلايت خودش مرا كُشته

به رويِ كشته نبايد كه ذوالفقار كشيد

خدا كُنَد كه منم اربعين حرم باشم

چقَدر برايِ حرم بايد انتظار كشيد؟!

رضا قربانی

 

مناجات

روضه برپاشده وباز به هم ریخته ام

اشک بسیار ز دوری حرم ریخته ام

آنقدر سینه زدم که بدنم خسته شده

پر چو فطرس به هواخواهی غم ریخته ام

تابچسبد به خودم روضه این چند دهه

هرچه را داشته ام پای علم ریخته ام

برده اند عرش ملائک که تبرّک بشوند

عرقی راکه دم شور و دو دم ریخته ام

مطمئن می شوم از این عطش بی پایان

اشک در محضرچشمان تو کم ریخته ام

مثل اسپند  دلم ریخت میان آتش

بسکه از عشق تو آتش به دلم ریخته ام

آنقدر ناز کشیدی توکه از رو رفتم

آبرو را که تو دادی چه کنم؟ریخته ام

 به سرم خورده بگیرم دم و بر سر بزنم

روضه برپا شده و باز به هم ریخته ام

رضا دین پرور

امام حسین ع

هر آنچه هست ازاين آستانه مي گيرم
به گريه بر حسين آب و دانه مي گيرم
گداي كوي شما گشته ام صد شكر
هر آنچه لطف كنيد عاشقانه مي گيرم
دلم به لطف حسين هميشه بارانيست
همش به ياد حسين بهانه مي گيرم
هر كجا شده پهن سفره ي هيئت
پناه ز مشكلات زمانه مي گيرم
گدايم و گدا زاده ي كوي شما
زاين درسالهاست سرانه مي گيرم
اين نشاط ما كمي ز لطف شماست
خمس اجرتم را بيعانه مي گيرم
به ياد غربت حسين هر صبح و شام
به گريه رزقي جاودانه مي گيرم
مهدی ربیعی

اربعین

 بی تو قفس با آسمان فرقی ندارد

بود و نبود این جهان فرقی ندارد

وقتی نباشی این و آن فرقی ندارد

دیگر بهارم با خزان فرقی ندارد

 **دیگرچه فرقی می کند قحطی آب است

دریا بدون تو برای من سراب است

 تو قول دادی آشنای هم بمانیم

شانه به شانه پا به پای هم بمانیم

تا دست دردست عـصای هم بمانیم

تا آخرین لحظه برای هم بمانیم

 **از روی تل دیدم سوی گودال  رفتی

اینقدر دست و پا زدی از حال رفتی

 خواهـر بمیرد که دگر یاری نداری

تنها شدی و هیچ غمخواری نداری

دور و برت حتی عزاداری نداری

خواهر اسارت میرود کاری نداری

** جان برادر صبر هم اندازه دارد

زینب برای چند غم اندازه دارد

 انگار خاک کربـلا آتش گرفته

موی تمام بـچه ها آتش گرفته

از تشنگی  لبهای ما آتش گرفته

پیراهنت دیگرچرا آتش گرفته

** پاشو ابولفظلم ببـین خواهر غریب است

ذکر مدام زینبت ام یجیب اســت

 دیدم به دست ساربان انگشترت رفـت

دیدم که دستی سمت گوش دخترت رفت

دیدم به روی نیزه حتی حنجرت رفت

یک نیزه پشت خیمه پیش اصغرت رفت

**با نیزه دنبال سر ششماهه رفتند

آری سراغ اصغر شـشماهـه رفتند

 خیمه به  غارت می رود وقتی نباشی

زینب اسارت می رود وقتی نباشی

بزم جسارت می رود وقتی نباشی

دار و ندارت می رود وقتی نباشی

 **ما را میان سلسله بردند کوفه

همراه شمر و حرمله بردند کوفه

 انگار سـنگ محکمی بر استکان خورد

وقتی که بر لبهات چوب خیزران خورد

 صابر خراسانی

اشعار روضه اربعین

شکسته بال ترینم، کبود می آیم

من از محله ی قوم یهود می آیم

 از آن دیار که من را به هم نشان دادند

به دست های یتیمت دو تکه نان دادند

 از آن دیار که بوی طعام می پیچید

از آن دیار که طفلت گرسنه می خوابید

 کسی که سنگ به اطفال بی پدر می زد

به پیش چشم علمدار بیشتر می زد

 از آن دیار که چشمان خیره سر دارد

به دختران اسیر آمده نظر دارد

 از آن سفر که اگر کودکی به جا می ماند

تمام طول سفر زیر دست و پا می ماند

 به کودکی که یتیم است خنده سر دادند

به او به جای عروسک سر پدر دادند

 به جای آن همه گل با گلاب آمده ام

من از جسارت بزم شراب آمده ام

 از آن دیار که آتش به استخوان می زد

به روی زخم لبان تو خیزران میزد

 حسن لطفی

اشعار اربعین امام حسین علیه السلام

صدای خواهری می آید انگار

غریب مضطری می آید انگار

به جای مادری می آید انگار

حسین دیگری می آید انگار

 

به روی ناقه سوز و آه دارد

به سر سربند ثارالله دارد

 

نگو خواهر بگو یک دل شکسته

غرور در چهل منزل شکسته

دلش را فتنه باطل شکسته

سرش را چوبه محمل شکسته

 

خدایی گریه هایش گریه دارد

حسین سر جدایش گریه دارد

 

غمی دیرینه در احوال دارد

چهل روزه غم چل سال دارد

به دست شامیان خلخال دارد

شهیدی تشنه در گودال دارد

 

خدا صبرش دهد این روضه ها را

نبیندکاش دیگر کربلا را

 

همین جا حال و احوالش عوض شد

همین جا حال اطفالش عوض شد

همینجا  معجر و شالش عوض شد

همین جا ذبح ، اعمالش عوض شد

 

حسینش را همین جا سر بریدند

قتیل اش را همین جا پر بریدند

 

همین جا دخترش را می کشیدند

شبیه مادرش را می کشیدند

نه تنها معجرش را می کشیدند

همه موی سرش را می کشیدند

 

همین جا در بغل بگرفت او را

همین جا بوسه زد زیر گلو را

 

همین جا زیر و رو شد پیکر او

همین جا بوسه می زد بر سر او

همین جا بود آمد مادر او

همین جا سینه می زد دختر او

 

همین جا حرف حرف ملک ری بود

همین جا آفتابش روی نی بود

 

حسین جان خواهرت از شام آمد

ز شهر کوفه ی بد نام آمد

سرت بشکست و هی دشنام آمد

خودم دیدم که سنگ از بام آمد

 

به دست بسته تا شامات رفتم

دم دروازه ساعات رفتم

 

اگر چه خواهری نستوه هستم

اگر با دشمن ات چون کوه هستم

اگر بر کشتی ات چون نوح هستم

بجان مادرم مجروح هستم

 

خریدم غصه های بچه ها را

تمام ماتم کرب و بلا را

 

..... امانتدار بودم سعی کردم

برایت یار بودم سعی کردم

به شب بیدار بودم سعی کردم

گل ایثار بودم سعی کردم

 

تن اش با تازیانه سوخت آقا

دلم بر نازدانه سوخت آقا

مهدی صفی یاری

اشعار اربعین حضرت سیدالشهداء

 ره واکنید قافله سالار میرسد

یک قافله اسیرعزادار میرسد

برخیز یا حسین سری دست و پانما

دلبر برای دیدن دلدار میرسد

حالا که پیرعشق شدم ناز می کنی

باشد تو ناز کن که خریدار میرسد

سر الحسین سینه سینای زینب است

آری حقیقت همه اسرار میرسد

بالا بلند بودم و حالا خمیده ام

پرغم ترین زمانه دیدار میرسد

عباس کو که صبرعقیله سر آمده

ناموس حق زکوچه و بازار میرسد

بر روی قبر پیرهنت پهن می کنم

جانم به لب زگریه بسیار میرسد

تکرارصحنه ها شده درپیش دیده ام

نیزه به دست لشگر اشرار میرسد

گویا هنوز میشنوم زیر دست و پا

فریاد العطش ز لب یار میرسد

آن بارگرنشد بدنت را بغل کنم

قبرت به روی سینه ام این بار میرسد

هرجا که شد غرور مرا دشمنت شکست

زینب غمین از آن همه آزار میرسد

آه رباب و قبر بهم خورده علی

لالایی اش ازآن دل غمدار میرسد

قاسم نعمتی

اشعار مرثیه اربعین

 یک اربعین برای تو حیران شدم حسین

مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

 با چند قطره اشک دل من سبک نشد

ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برایت سفید شد

در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر

قاری شدی مفسّر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست

دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

 

هر چند در مسیر سرت ازدحام بود

اما درست مثل همیشه امام بود

بی تو سوار ناقه ی عریان شدم حسین

من که به روی چشم علمدار جام بود

یادم نمی رود سر بالا نشین تو 

بازیچه ی نگاه اهالی شام بود

در حرف های مرد و زن پشت بام ها

چیزی اگر نبود فقط احترام بود

با دست سنگ صورت تو خط خطی شده

از بس که آفتاب تو نزدیک بام بود

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

 

هم پیرهن که ماند برایم بدن نداشت

 هم پیکر تو روی زمین پیرهن نداشت

ای بی کفن برادرم ای بوریا نشین

این چادرم لیاقت خلعت شدن نداشت؟

آن گونه ای که من وسط خیمه سوختم

پروانه هم دل و جگر سوختن نداشت

گل های باغت از همه رنگی گرفته اند

یعنی کسی نبود که دست بزن نداشت

مردی نبود اگر یل ام البنین که بود

هرگز کسی نگاه جسارت به من نداشت

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

 

ای سایه بلند سرم ای برادرم

آیینه ی ترک ترکِ در برابرم

بالم شکسته است و پرم پر نمی زند

اما هنوز مثل همیشه کبوترم

من قول داده ام که بگیرم سر تو را

از دست نیزه ها و برایت بیاورم

حالا سری برای تو آورده ام ولی

خاکستری و خاکی و ای خاک بر سرم

بگذار اول سخن و شکوه ام تو را

ای ماه زینب از نگرانی درآورم

هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی

راحت بخواب دست نخورده است معجرم

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سرمزار خودم گریه می کنم

 

دستی که چوب زد لب قرآنی تو را

زیر سوأل برد مسلمانی تو را

بالای تخت رفتی و دستم نمی رسید

تا که رفو کنم سر پیشانی تو را

می خواستند پیش همه کوچکت کنند

اما خدات خواست سلیمانی تو را

ای کاش ما برادر و خواهر نمی شدیم

حیران نبودم این همه حیرانی تو را

این سر، شکسته هست ولی سرشکسته نیست

یعنی کسی ندید پشیمانی تو را

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

استاد لطیفیان

مناجات حضرت ارباب

ای کاش برای تو اثر داشته باشم

باری ز سر دوش تو برداشته باشم

بی شک تو به دیدار دل خسته می آیی

از آمدنت کاش خبر داشته باشم

سر نذر قدومت نشود بار گران است

ای وای اگر پیش تو سر داشته باشم

بی دینم اگر پیش دو ابروی کمانت

من سجده به محراب دگر داشته باشم

ازشوق زیارت دل من بال درآورد

بگذار که در صحن تو پر داشته باشم

تا کرببلا قبله ی عشاق جهان است

حیف است که بر کعبه نظر داشته باشم

من خواسته ام تا که به چشمم رمقی هست

در روضه ی تو دیده ی تر داشته باشم

بگذار که من در عوض آن همه زخمت

یک داغ اقلاً به جگر داشته باشم

امیرحسین حیدری

امام حسین ع

دنبال نان سفرهء نعم الامیرها

صف میکشند تا ته کوچه فقیرها

دست نیاز سوی تو داریم سالهاست

این است آرزوی همه مستجیرها

از سفرهء کرامتتان فیض میبرند

شبها یتیم و سحرها اسیرها

این جاده ها مرا به حریم تو میبرند

ای مقصد همیشگی این مسیرها

وقتی در سرای شما باز میشود

در تخته میکنند مهمانپذیرها

روزی هزار مرتبه میخوانم از شما

همراه استغاثهء جوشن کبیرها

آقا به نامتان دهنم خو گرفته است

نام شماست معنی ذکر کثیرها

تنها تویی که روزه به خون باز میکنی

ای بی نظیرتر ز همه بی نظیرها

هرجای پیکر تو پر از بوسه میشود

مبهوت مانده ام ز مقامات تیرها

در کوچه های شهر خدا پرسه میزنم

دنبال نان سفرهء نعم الامیرها

مهدی امامی

شهادت امام حسین ع زبان حال دختر ایشان

ازامام سجاد(ع) نقل شده:

 هنگامي كه دشمنان، امام حسين را دركربلا به شهادت رساندند، كلاغي

كنار بدن به خون تپيده اش آمد وبال و پرخود را به خون آن حضرت

رنگين نمود، سپس پرواز كرد و خود را به مدينه رسانيدودرمدينه روي

ديوار خانه اي كه فاطمه صغري (يكي ازدختران امام حسين) در آن بود

نشست.فاطمه سرش را بلند كرد وبه آن كلاغ نگريست واين اشعاررا

خواند:

گفت ای مرغ چرا حال پریشان داری                     از غم کیست چنین ناله و افغان داری

اشک خونین زچه از چشم ترت  می ریزد                گو به من خون زچه از بال و پرت می ریزد

من ماتم زده آخر پدرم در سفر است                      زغم دوری او خون دلم در بصر است

نه خبر از پدر و نه زبرادر دارم                                روز و شب آرزوی دیدن اکبر دارم

تو مگر هدهدی و سوی صبا آمده ای                      یا مگر قاصدی از کرببلا آمده ای

به یقین آمده ای نزد من از سوی حسین                 ورنه از چیست زتو می شنوم بوی حسین

من به آن وعده که داده پدرم منتظرم                    خبری تازه اگر هست بکن با خبرم

بلکه آورده ای ای مرغ به این شیون و شین            بهر صغرای جگر خون خبر مرگ حسین

آتش آه تو آتش زده بر پیکر من                              بلکه داری خبر مرگ علی اکبر من

پر و بالت همه را غرق به خون می نگرم                  گوییا کرده فلک خاک یتیمی به سرم

گفت ای فاطمه! با شورونوا آمده ام                       قاصد مرگم و از کرببلا آمده ام

کربلا یکسره صحرای منا بود امروز                          روز قربانی شاه شهدا بود امروز

نو جوانان همه در خون خود آغشته شدند               قصه کوته،همه در راه خدا کشته شدند

بهر یک قطره ی آب از دم شمشیر جفا                    دست عباس علمدار زتن گشته جدا

پدرت بی کس و بی مونس و بی یاور بود                 تک و تنها به سر نعش علی اکبر بود

همه سهل است ز یک واقعه خون است دل من         خاک غم بر سر من باد زگفتن خجلم

فاش گویم پدرت از ستم شمرو سنان                        کشته شد با لب عطشان به لب آب روان

نیمی از آل نبی کشته شمشیر شدند                      نیم دیگر زجفا بسته زنجیر شدند

حضرت حسین ع

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،
به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه

حسین جنتی

عصر عاشورا

می خواستم بلند شوم پا نداشتم

دستی برای خیزش از جا نداشتم

آواز تو می­آمد از آن دورها :  گلی

گم کرده ام نه، من گل زیبا نداشتم

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود

دیگر نشانه های گلت را نداشتم

میخواستم ببینمت از بین تیغ ها

امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

 آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم

یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها

دیگر شباهتی ، نه ، به گل ها نداشتم

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم

می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

 مهدی رحیمی

شعر مرثیه گودال قتلگاه

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

 استاد لطيفيان

مناجات مرثیه حضرت حسین ع

روی پر جبریل بودم که مرا برد

گفتم نجف می خواهم... اما کربلا برد

جبریل هم در قرب عرشی اش نبرده است

حظّی که بال فطرس از بام شما برد

گفتم تو ربّ مایی و گفتند کفر است

دنیای بی جنبه مرا در انزوا برد

ما جای خود دارد، سلیمان ها گدات اند

هر که رسید از سفره ات آب و غذا برد

دارم خجالت می کشم از خواهش کم

الطاف تو چه آبرویی از گدا برد

آدم توسل کرد و ما را توبه دادند

پس آدمیت بود که نام تو را برد

بیچاره من که سنگ قبرت هم نبودم

بیچاره آن که سنگ آورد و طلا برد

دور و برت دیدم عجب وضعیتی بود

مردی زره برد و قبا برد و عبا برد

با این بساطی که درآورده ست لشگر

باید که جمعت کرد و بین بوریا برد

استاد لطیفیان