عصر عاشورا
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو میآمد از آن دورها : گلی
گم کرده ام نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
میخواستم ببینمت از بین تیغ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آنقدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها
دیگر شباهتی ، نه ، به گل ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
میخواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی
+ نوشته شده در بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت توسط خاک پای مولا(باب الجنه)
|
پیراهن تو بوی گل یاس می دهد