اشعار شهادت حضرت رقیه س

دارد ورم ، چشــــمم، دو بازویـم چو مـادر

حس کرده ای دیگر شده رویم چو مادر

می گیرم از بس که رمق در پیکرم نیست

دستی به دیوار و به زانویم چو مادر

بابا قسم بر تار مویت بر سر نی

مردی ندیده تاری از مویم چو مادر

جز چند موی سوخته باقی سپید است

انگار برده ارث ،گیسویم چو مادر

خم شد قدم، در هر قدم دنبال نیزه

اما نیامد خم به ابرویم چو مادر

یادت می آید قصه می گفتی برایم

بودی تو هر شب خواب پهلویم چو مادر

شد حرف از پهلو و درد آمد سراغم

اما خدا را شکر می گویم چو مادر

گرچه سرم بر سنگ آرامش ندارد

تعبیر شد خواب پر قویم چو مادر

بابا گل سر پیشکش، تاج سر من

وقتی گلی گم کرده می گویم چو مادر

رضا دین پرور

اشعار سومین شب محرم الحرام

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد

قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

تا صداي لبت آمد لبم از خواب پريد

سر تو ارزش بيدار شدن هم دارد

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات

این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام

چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم

دختر شاه فداکار شدن هم دارد

معجري را كه تو از مكه خريدي بردند

موي آشفته گرفتار شدن هم دارد

 استاد لطيفيان

شهادت مظلومانه ی حضرت رقیه سلام الله

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم

یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو

باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم که ای پدر

از من چه مانده است؟ بگویی که دخترم

اندازه ي لب تو لبم شد ترک ترک

اندازه ي سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت

از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟

كه تو سوال میکنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد

حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست

بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد اين همه زخمي نميخورد

بابا سرم تنم كمرم پهلويم پرم

 استاد لطيفيان

اشعار شب سوم محرم

حاضرم پايِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم

جايِ پيراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

سر ِ بابايِ من و خِشت محال است عمه

عمه بگذار كه اول پر ِ خود را بدهم

پهن كن تا كه سر ِ خار نگيرد به لبش

كم اگر بود پر ِ ديگر خود را بدهم

زيورآلات مرا دختر همسايه گرفت

نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

مويِ من سوخته و مويِ پدر سوخته تر

حاضرم پايِ همين سر، سر ِ خود را بدهم

ديد ما تشنه يِ آبيم خودش آب نخورد

خواست تا ديده يِ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده يك وقت خجالت نكشم

پايِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم

 استاد لطيفيان

اشعار شب سوم محرم

سر من هم به هوای سر تو افتادست

بال پروانه به پای پرِ تو افتادست

قول دادم به همه گریه برایت نکنم

چه کنم! چشم، به چشم تر تو افتادست

قدر یک دشت کبودست و تنش تب دارد

از روی ناقه اگر دختر تو افتادست

من از این روی زمین خوردۀ خود فهمیدم

آسمان یاد غم مادر تو افتادست

دامنم سوخته بابا ولی آرام بخواب

بالشت دست من و بستر تو افتادست

جان من بر لب و لب های تو را می بوسم

از نفس هم نفس آخر تو افتادست

محمد امین سبکبار

اشعار شب سوم محرم

گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده

خوار صحرا به تمام بدنش چسبیده

زخم رگ های پدر بند نیامد حالا

چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده

تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده

بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده

شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید

که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده

دید انگشتر باباش که با قاتل بود

لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده

زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را

جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده

عمه اش با زن غساله به گریه می گفت

تار موی پدرش بر کفنش چسبیده

حسن لطفي

اشعار شب سوم محرم شهادت حضرت رقیه س

اگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا

در آسمان نگاه تو می پرم بابا

چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا

تو ناز می کنی و من که می خرم بابا

زبان گشا و بگو آنچه را که می پرسم

بگو عزیز دلم از برادرم بابا

بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند

بگو برای من از او که خواهرم بابا

فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن

ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا

ببین هجوم خزان را به گلشن رویم

گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا

اگرچه لاغرم امّا عجیب خوشحالم

برای پر زدن امشب سبک ترم بابا

بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم

آگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا

سید محمد جوادی

اشعار مصائب سه ساله حسین رقیه سلام الله علیها

افسری با دست ِ سنگینش حوالی غروب

زیرپلکم یک کبودستان بنفشه کاشته

می کشانم خویش را برخاک ِ صحرا ای پدر

استخوان ساق ِ پای ِ من ترک برداشته

...

چکمه ای بی رحم تا چشم عمو را دوردید

بی هوا آمد سرطفل یتیمت داد زد

تازه فهمیدم چرا مادربزرگم زود مُرد!

عمه ام با لحن زهرا کربلا فریاد زد

...

سیلی وسوزعطش سوی دو چشمم را گرفت

پنجه ی بغضی گلویم را فشرده ای پدر

کاملاً واضح نمی بینم، ولی انگار که

چادر هر دختری را باد برده ای پدر

وحید قاسمی

شعر مصیبت حضرت رقیه س

هر شب دم سحر جگرم درد می کند

از ماتم تو ای پدرم! درد می کند

از بس که انتظار کشیدم به راه تو

این دیدگان منتظرم درد می کند

بابا نبوده ای که ببینی چه می کشم

از ضرب تازیانه پرم درد می کند

هر کس رسید و نذر خودش را ادا نمود!

یعنی ز پای تا به سرم درد می کند

لب های من شبیه لبت چاک خورده است

خواهم که نام تو ببرم درد می کند

حقّم نبوده موی سرم را کشیده اند

این گیسوان مختصرم درد می کند

این درد چشم ارثیه ی مادری ماست

از سوز گریه چشم ترم درد می کند

از بس که بی هوا به زمین خوردم ای پدر

مانند مادرت کمرم درد می کند

محمد فردوسی

شهادت حضرت رقیه س

نامی شدی ، روی لب اینیّ و آنی

یا شایدم بابای از ما بهترانی

بدجور سیلی خورده ام این چند روزه

خوردم، ولی حتی دریغ از تکّه نانی

من که توان راه رفتن هم ندارم

حالا سوال من، تو آیا می توانی ؟

ای وای یادم رفت، تو که پا نداری

یک سر، نه دستیّ و نه حتی استخوانی

جای تو خیلی بهتر از اینجاست بابا

با اکبرت در انتهای آسمانی

یا با عمو پیش امیرالمومنینی

یا پیش زهرا در بهشت بیکرانی

بابا سلامت را به عمّه می رسانم

بابا سلامم را به مادر می رسانی؟

من مانده ام با روزگار سرد تقدیر

با این همه نامردمی، نامهربانی

شاید نیاوردی به جا این دخترت را

یا شایدم بابای از ما بهترانی

حمید رمی

اشعار شهادت حضرت رقیه س

زرد و کبود و سرخ شد امّا هنوز هم

دارد عزای دیدن بابا هنوز هم

تا تاول دوباره ای از راه می رسد

با گریه آه می کشد آن را هنوز هم

آهسته بغض می کند و خیس می شود

زخم کبود گونه اش  آیا هنوز هم

مهمان چوبدستی شهر جسارتی

من مانده ام به حسرت لبها هنوز هم

من درد های روسری ام را نگفته ام

با چشمهای غیرت سقّا هنوز هم

از صحبت کنیزی مان گریه می کنم

می لرزم از خجالتش حتّی هنوز هم

مُحرم شدم، طواف کنم، بوسه ها زنم

آنجا که هست کعبه ی دلها هنوز هم

دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد

گوش بدون زینت او یا هنوزم هم

 علیرضا لک

اشعار شب سوم محرم الحرام

بابا نگاه پر شررم درد می کند

قلب حزین و شعله ورم درد می کند

از بس برای دیدن تو گریه کرده ام

چشمان خیس و پلک ترم درد می کند

از بعد نیزه رفتن رأس عمو ببین

سر تا به پای اهل حرم درد می کند

آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران

دانم لبانت ای پدرم درد می کند

از کوچه های سنگی کوفه زمن مپرس

آخر هنوز بال و پرم درد میکند

با هر نوازشی که زباد صبا رسد

این دسته موی مختصرم درد میکند

ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی

چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند

بابا ببین شبیه زنی سالخورده ام

دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند

مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز

جسم کبود همسفرم درد می کند

هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد

زخمی دوباره در نظرم درد می کند

هاشم طوسی

زبان حال حضرت رقیه سلام الله علیها

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی

شب آخر روي زلف پریشان خودم باشی

من ازتاریکی شب هاي این ویرانه می ترسم

تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

فراقت گرچه نابینام کرده بازمی ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

پدرنزدیک بود امشب کنیزخانه اي باشم

به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست

که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

ازاین پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد

یک امشب را نمیخواهی پدرجانِ خودم باشی

سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد

بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند

تو باید بعد از این قاري قرآن خودم باشی

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد

فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است

تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

 استاد لطیفیان

شب سوم محرم روضه

این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت ازار دیدم

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته

خود را میان یک در و دیوار دیدم

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

سوغات مکه توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم!

کاظم بهمنی

شب سوم محرم الحرام

دخترت بعد تو پیش چه کسی ناز کند ؟

او چگونه لب مجروح خودش باز کند؟

سعی بسیار کند تا سر تو بردارد

با چه زجری سرت اندر بغل خود آرد

خاک و خون از دهن بسته ی تو باز کند

زیر لب شکوه زدست همه آغاز کند

اشکش افتاد به رخ چهره ی زخمیش بسوخت

دیده ی بسته ی خود بر لب زخمیت بدوخت

راه دیدن چو ندارد لب تو دست کشید

زخم خود کرده فراموش جراحات تو دید

دید قاری ِ نوکِ نیزه لبش پاره شده

جای چوبی به لبش دیده و بیچاره شده

گفت کی بر لب تو چوب فرود آورده ؟

قد از غم خم من را به سجود آورده؟

تار شد دیده من یا که تو خاکی شده ای

میهمان کنج تنور حرم کی شده ای ؟

خاک بر چهره ی تو از ره دور آمده ای

من بمیرم مگر ازکنج تنور آمده ای ؟

رد سنگی که به سر جای شده بوسیدم

تو مرا بخش اگر آب کمی نوشیدم

فکر کردم که رساندند به لعلت آبی

که بدون تو نمودم لب خود تر گاهی

بعد تو ما هدف سنگ در اینجا شده ایم

ما که از داغ غم تو همگی تا شده ایم

باب بی سر شده ام چهره و رویم دیدی

جای آن آتش افتاده به مویم دیدی

جای دستی که نشسته به رخم میسوزد

عمه بر موی سفیدم نگهش میدوزد

بعد تو پاره ی نان پیش من انداخته اند

کوچه پس کوچه ی این شهر مرا تاخته اند

فکر پای ِ پر از آبله ام را نکنند

فکر سنگینی این سلسله ام را نکنند

سنگها بر سر ما از همه سو می آمد

از همه نغمه ی  عباس عمو . می آمد

بعد تو حرمت اهل حرمت کم شده است

قامت خواهر غم دیده ی تو خم شده است

ماه ِ بر نیزه به هنگام خسوف آمده ای

مثل خورشید که در حال کسوف آمده ی

در دل طشت طلا پیش زمین گیر رسید

یوسف نیزه نشین از بر ِ تعبیر رسید

خون لبهای پدر را به لبش پاک نمود

بوسه بر روی لبان ِ پر ِ از چاک نمود

کم کم افتاد دگر از نفس و چشمش بست

او به همراه پدر رفت وازآن سلسله رست

عمه را با همه غمهای خودش کرد رها

همسفر با پدرش رفت دگر پیش خدا

وحید مصلحی

اشعار حضرت رقیه سلام الله علیها

آیینه‌دار قافله‌ی بی‌قراری‌ام

آیینه‌ام شکسته و گرد و غباری‌ام

بی‌چاره می‌کنم همه‌ی شهر شام را

از ناله‌ها و گریه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام

حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن

یک مرهمی گذار بر این زخم کاری‌ام

شأنت به نیزه نیست بیا روی دامنم

دستم نمی‌کند که در این کار یاری‌ام

بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود

سنگت زدند تا شکنند استواری‌ام

این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است

جبریل آمده به ملاقات قاری‌ام

کوه وقار بودم و مملو از غرور

حالا ببین تو وسعت این شرمساری‌ام

امیرحسین محمودپور

اشعار شب سوم محرم

مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش

چشمان نيمه جان و غريبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش براي ديدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت اين قوم شاملش

از لطف دست سنگي يک شهر حرمله

کم کم شبيه فاطمه مي‌شد شمايلش

روي کبود و موي سپيد ارث مادري است

وقتي سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسيد بر لبش از دست خيزران

آخر چه کرد طعنة آن چوب با دلش

از نحوة شهادت او عمه هم شکست

تا ديد داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودي بال و پرش نگفت

غساله گفت يک سر مو از فضائلش

دستان کوچکش که ضريح اجابت است

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش

يوسف رحيمي