اربعین حضرت ثارالله

مدیون دم  عناصرالابرارم

محزون غم  دعائم الاخیارم

مرثیه سرای این شب غم بارم

یک روضه ی باز اربعینی دارم

بی پرده و منجلی بگو یا زینب

با فاطمه و علی بگو یا زینب

...

یک چله به غم نشسته است واویلا

یک چله اسیر وخسته است واویلا

زخم سر و سینه بسته است واویلا

او زینب دل شکسته است واویلا

یک چله غمین و زار و مضطر گشته

حالابه دیار کربلا برگشته

... 

باقلب شکسته و حزین میگرید

باذکر امیرمومنین می گرید

برلشگر بی یار و معین می گرید

برگل پسر ام بنین می گرید

 تا علقمه میرود ولیکن آرام

 با فاطمه میرود ولیکن آرام

... 

از داغ علی اکبرش می گوید

از داغ علی اصغرش می گوید

از داغ محمد پسرش می گوید

از تازه عروس مادرش می گوید

 از حرمله و کمان و تیر سه پری

از خنده ی طفل و گریه های پدری

... 

هم ناله ی با ربابه ی آواره

 هم ناله ی با ربابه ی بیچاره

هم ناله ی با ربابه از گهواره

از وعده ی آب و مشک پاره پاره

 می گوید و گریه می کند بی وقفه

می گوید و سینه می زند بی وقفه

... 

شمر آمد و روی سینه اش با پا زد

دشداشه ی خود گرفت و آنرا تا زد

بر سینه نشست و آستین بالا زد

از پشت سرش گرفت و خنجر را زد

با بد دهنی کسی جوابش میداد

این خاطره های بد عذابش میداد

... 

 یا گریه کنان به سینه وسر میزد

یا ناله ی ای وای برادر میزد

یاحرف عمود و تیغ وخنجر میزد

یاحرف سنان و شمر و حنجر میزد

 یک باره ز تیر و نیزه یادش آمد

یک باره ز نعل تازه یادش آمد

... 

از گل پسر خون خدا هم می خواند

از راس به روی نیزه ها هم می خواند

از خولی و زجر بی حیا هم می خواند

از تکه حصیر و بوریا هم می خواند

 می خواند و تمام کربلا می لرزید

می خواند و همه عرش خدا می لرزید

... 

هم آتش و خیمه ها و هم مادرها

هم ناله ی یا عمتی دختر ها

هم غارت روسری و هم معجرها

هم غارت گوشواره و انگشترها

 در پیش نگاه او تداعی میشد

این غصه و آه او تداعی میشد

علیرضا خاکساری

اربعین امام حسین روضه

يادش به خير روز و شبم با حسين بود

ذكر بي اختيار لبم يا حسين بود

پا تا سر ِ عقيله سراپا حسين بود

وقتِ اذان اشهدِ من يا حسين بود

 

ما تار و پودِ رشته يِ پيراهن هميم

يعني من و حسين،حسين و من ِ هميم

 

دور از تو هست ولي دست از تو بر نداشت

خسته شده ست ولي دست از تو برنداشت

از پا نشست ولي دست از تو برنداشت

زينب شكست ولي دست از تو برنداشت

 

مانند من كسي به غم و رنج تن نداد

آه و غمي چنين به دلِ پنج تن نداد

 

يادش به خير بال و پرش ميشدم خودم

سايه به سايه همسفرش ميشدم خودم

يك عمر مادر و پدرش ميشدم خودم

جايِ همه فدايِ سرش ميشدم خودم

 

نام ِ حسين حكم ِ قسم را گرفته بود

يك شب نديدنش نفسم را گرفته بود

 

يادم مي آيد آينه رويِ حسين بود

اشكِ دو چشمم آبِ وضويِ حسين بود

هم پنجه هام شانه ي موي حسين بود

هم بوسه هاي زير ِ گلوي حسين بود

 

يادم نرفته نيمه شب از خواب ميپريد

يادم نرفته تشنه لب از خواب ميپريد

 

ماندند كربلا كس و كاري كه داشتيم

آتش گرفت دار و نداري كه داشتيم

بي سر شدند ايل و تباري كه داشتيم

از ما گرفت كوفه قراري كه داشتيم

 

يك روز خانه يِ پدر ِ من شلوغ بود

يادش به خير دور و بر ِ من شلوغ بود

 

جاي سلام سنگ به من پرت كرده اند

از پشت بام سنگ به من پرت كرده اند

زنهايِ شام سنگ به من پرت كرده اند

شاگردهام سنگ به من پرت كرده اند

 

داغت نشست قلبِ صبور مرا شكست

زخم ِ زبانِ شام غرور مرا شكست

 

حالا فقط به پيرُهنش فكر ميكنم

ميسوزم و به سوختنش فكر ميكنم

دارم به دست و پا زدنش فكر ميكنم

بسكه به نيزه و دهنش فكر ميكنم ...

 

با روضه ي برادرم از هوش ميروم

با ضجه هايِ مادرم از هوش ميروم

 

از هر كه تازه آمده از راه نيزه خورد

گَهگاه سنگ، گاه لگد، گاه نيزه خورد

شد نوبت سنان، دهن ِ شاه نيزه خورد

در كُل هزار و نهصد و پنجاه نيزه خورد

 

آنقدر سنگ خورد كه آئينه اش شكست

در زير ِ نعل ها قفس ِ سينه اش شكست

 

واي از محاسن تو و انگشتهاي شمر

واي از لب و دهان تو و جاي پاي شمر

مثل تن تو خورد به من چكمه هاي شمر

 خون میچکد هنوز زدستهای شمر

  حامد خاکی

روضه اربعین

هجران بهانه اي ست براي وصال ها

بهتر شده ست از بركات تو حال ها

از ياد رفته است جراحات بال ها

با عمه راحت است تمام خيال ها

 

عمه نگو كه فاطمه ي كربلا بگو

عمه نگو حسين بگو مرتضي بگو

 

بابا سلام عمه رسيده بلند شو

از احترام قدِّ خميده بلند شو

با گردن بريده بريده بلند شو

با حنجر دریده دریده بلند شو

 

عمه اگر شكسته شده قد كمان شده

چون ميهمان مجلس نامحرمان شده

 

دائم پيِ گذشتن ِ از جان خويش بود

مأمور حفظ جان امامان خويش بود

زينب وليك حيدر ميدان خويش بود

گرم طواف قاري قرآن خويش بود

 

صد كربلا پس از تو بلا ديده ايم ما

صد فاجعه به شام بلا ديده ايم ما

 

با آه خويش كرب و بلا را مهار كرد

خيلي براي پرچم اسلام كار كرد

ما را خودش به ناقه ي عريان سوار كرد

بايد به عمه هر دو جهان افتخار كرد

 

عمه چه عمه اي همه مديون عمه ايم

ما زنده ايم اگر همه ممنون عمه ايم

 

سخت است فقط بال زدن پر نداشتن

خواهر شدن به شرط برادر نداشتن

حيدر شدن به قيمت لشگر نداشتن 

یاور شد ن به باور دلبر نداشتن

 

كوفه براي او تب و تابي درست كرد

با آستين پاره حجابي درست كرد

 

يادم نميرود كه به هنگام رفتنت

كردي نوازشم پدرانه به دامنت

آتش گرفت صورتم از بوسه دادنت

هِي بوسه ميزدم به لب و دور گردنت

 

رفتي و بعد خسته و بي حال ديدمت

رفتي و بعد از آن تهِ گودال ديدمت

 

بر سينه ات نشست و شكست استخوان تو

با قتل ِ صبر كشته شدي و به جان تو

سوگند به اينكه خواهر قامت كمان تو

 خنجر گرفت طاقت و صبرو توان تو

 

زد ناله با نواي حزين اي برادرم

صورت به خاك دادي و اي خاك بر سرم

 

وقتي كه نيزه در گلويت كرد واي واي

با پاي خويش پشت و رويت كرد واي واي

با خاك گرم رو به رويت كرد واي واي

از پشت پنجه بين مويت كرد واي واي

 

آن لحظه اي كه دور و بر ِ تو سپاه بود

چشمت درست رو به روي خيمه گاه بود

 

خيلي دلت شكست علي اكبرت كه رفت

خيلي دلم شكست علي اصغرت كه رفت

نزديك بود عمه بميرد سرت كه رفت

انگشت تو بريده شد انگشترت كه رفت

 

با سنگ و نيزه بين تو و خيمه سد شدند

ده اسبِ تازه نعل به نعل از تو رد شدند

 

 اي واي از اسير شدن كو به كو شدن

از خجلت و غريب شدن سرخ رو شدن

با مردم محله چنين رو به رو شدن

اين است آخر عاقبت بي عمو شدن

 

دلواپسي ِ دختر زهرا ز حد گذشت

خيلي به عمه ام سر بازار بد گذشت

 

پس داده اند پيرهن پاره پاره را

رخت مرا لباس تو را گاهواره را

آورده است عمه سر شيرخواره را

گوشش نكرده است كسي گوشواره را

 

ما از غم فراق گرفتار تر شديم

وقتي رقيه رفت عزادار تر شديم

 استاد لطيفيان

مداحی اربعین حسینی

 زینب از سوی شام برگشته

یا به بیت الحرام برگشته

پی عرض سلام برگشته

وه چه با احترام برگشته

 

آمده بوسه برحجر بزند

آمده برحسین سر بزند

 

رفت و خصم پلید را لرزاند

ناله هایش حدید را لرزاند

آنکه خنجر کشید را لرزاند

رفت و کاخ یزید را لرزاند

 

خطبه ای خواند و لشگر افتادند

یاد شمشیر حیدر افتادند

 

عجبی نیست،دختر زهراست

عجبی نیست،اسوه اش مولاست

عجبی نیست خطبه اش غراست

این فقط کار زینب کبراست

 

زهره ها را به خطبه آب کند

یک تنه شام را خراب کند

 

آفرین بر توان و غیرت او

آفرین خدا به همت او

در چهل منزل اسارت او

ذره ای کم نشد ز عصمت او

 

برسرشانه اش علم آورد

پیش زینب یزید کم آورد

 

آمد و باز دیده اش تر شد

دل او تنگ روی دلبرشد

درچهل روز مثل مادر شد

زائرمرقد برادر شد

 

سوی این خاک تشنه آمد و گفت:

بوسه برخاک کربلازد و گفت:

 

السلام ای عزیز عطشانم

السلام ای امیر و سلطانم

السلام ای تمام ایمانم

السلام علیک حسین جانم

 

زینب آمد برادرم برخیز

عشق من جان مادرم برخیز

 

درهمین جا رخم چو زهرا شد

هرچه غم بود در دلم جا شد

علی اکبر ارباَ اربا شد

بعد از آن قد و قامتت تاشد

 

حسن ازداغ مادت افتاد

تن تو پیش اکبرت افتاد

 

درهمین جا نظاره می کردند

دشمنان فکر چاره می کردند

رو به هم استخاره می کردند

مشک را پاره پاره می کردند

 

چهره گرگها که واضح شد

تن عباس زیر پا له شد

 

ظلم هارا که بیشتر کردند

قاسمت را که بی سپر کردند

اسبها از تنش گذر کردند

تا قدش را بلند تر کردند

 

مثل گل روی خاک پرپر شد

سینه او شبیه مادر شد

 

در همین جا تو بودی و خنجر

یک تن و تیغ سی هزار نفر

ته گودال بودی و مادر

دید در ازدحام یک لشگر

 

ناگهان سنگ خورد و شیشه شکست

شمر برروی سینه تو نشست

 

پنجه تا زد کشید مویت را

تو گر فتی به خون وضویت را

خنجرش زخم کرد رویت را

خواست با تیغ خود گلویت را...

 

آن طرف مادرت زمین افتاد

این طرف دخترت زمین افتاد

 

در همین جا تنت زهم واشد

شمر از روی سینه ات پاشد

تازه دور تن تو بلوا شد

سرپیراهن تو دعواشد

 

از سرت تا که خُود را بردند

هر چه بود و نبود را بردند

 

یاس و نیلوفر و صنوبر سوخت

گوشه خیمه چند دختر سوخت

شعله افتاد وچند معجر سوخت

مثل آن لحظه ای که مادر سوخت

 

جای پنجه به گونه ها افتاد

زجر برجان بچه ها افتاد

 

حیف این لاله ها که چیده شدند

همه از ساقه ها بریده شدند

روی این خاکها کشیده شدند

پیش هم روی نیزه چیده شدند

 

بسکه این کوفیان شرور و بدند

سرشش ماهه را به نیزه زدند

 

مانده بودم رباب را چه کنم

سینه های کباب را چه کنم

در حرم قحط آب را چه کنم

خیمه های خراب را چه کنم

 

دل زارم پر از تلاطم شد

دخترت نیمه های شب گم شد

 

قد من را ببخش تا مانده

بارها زیر دست و پا مانده

تو نگو دخترم کجا مانده

دخترت در خرابه جامانده

 

بوسه از توگرفت و پرپر شد

مثل آن روزهای مادر شد

 

روی دستم طناب را دیدم

وای...کشف حجاب را دیدم

بی تو شام خراب رادیدم

وای...بزم شراب رادیدم

 

پیش چشمم سرت تکان می خورد

چون لبت چوب خیزران می خورد

 

حال با اشک جاری آمده ام

حال با بیقراری آمده ام

با دو صد زخم کاری آمده ام

حال باشرمساری آمده ام

 

مادرش بیقرار و سرگشته ست

قبر اصغر کجای این دشت است

 

نظری کن به اینهمه دردم

قافله را که خسته آوردم

تک و تنها بگو چه می کردم

من چگونه مدینه برگردم

 

چه جوابی به بستگان بدهم

بهتر آن است اینکه جان بدهم

مهدی نظری

اشعار اربعین حسینی

تازه فهمیدم دلم از خاک پای زینب است

اشکهای دیده ام از اشکهای زینب است

 تازه فهمیدم دلم عصیان نمی گیرد چرا

این دل شوریده ام مست ولای زینب است

 تازه فهمیدم که چشمانم چرا بی اشک نیست

از ازل آب و گلم غرق نوای زینب است

 تازه فهمیدم که فریادم ز امداد کجاست

نعره های جانم از جنس صدای زینب است

 «انتمُ المنصور» می دانید ای عشّاق کیست؟

این شما هستید، یاریتان برای زینب است

 نسل عاشورا به صُلب کیست؟ در صلب شماست

ضامن نسل شما سوز دعای زینب است

 ای برادرهای پیغمبر به دلهاتان سلام

سینه ی گرم شما مهد عزای زینب است

 صورت زخم شما همچون اسیران بلاست

تا ابد عالم پر از درد و بلای زینب است

 خیمه ی پر شورتان از خیمه های کربلاست

پرچم سرخ شما زیر لوای زینب است

 با تمام معرفت می گویم اینک یا حسین

عاقبت این جان ناقابل فدای زینب است

 کرده دلهای شما را فاطمه امیدوار

هر که خواهد کربلا حاجت روای زینب است

 محمود ژولیده

اربعین

بالم شكسته، از پرم چيزي نگويم

از كوچ پر درد سرم چيزي نگويم

 طوفان سختي باغ مان را زیر و رو كرد

از لاله هاي پرپرم چيزي نگويم

حق مي دهم نشناسي ام؛ اما برادر

از آنچه آمد بر سرم، چيزي نگويم

وقت وداع ِ آخرت، عالم به هم ريخت

از شيون اهل حرم چيزي نگويم

آتش گرفتن گرچه رسم و سنت ماست

از دامن شعله ورم چيزي نگويم

بگذار سر بسته بماند روضه هايم

از ماجراي معجرم چيزي نگويم

كم سو تر از چشمان من، چشمان زهراست

از گريه هاي مادرم چيزي نگويم

آن صحنه هاي سهمگين يادم نرفته

افتادنت از روي زين يادم نرفته

از نعل اسب و بوريا چيزي نگويم

از آن غروب پر بلا چيزي نگويم

در عصر عاشورا النگوهام گم شد

از غارت خلخالها چيزي نگويم

گفتم به تو انگشترت را در بياور

از ساربان بي حيا چيزي نگويم

در كوچه هاي كوفه ناموست زمين خورد

اصلاً شبيه مجتبي؛ چيزي نگويم

شهر علي نشناخت بانوي خودش را

از جامه هاي نخ نما چيزي نگويم

شاگردهايم سنگ بارانم نمودند

از چهره هاي آشنا چيزي نگويم

بي آبروها ! چادرم را پس ندادند

از اين به بعد روضه را چيزي نگويم

اي خيزران خورده ، لبم بي حس تر از توست

از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست ؟

 از خاطراتم همسفر چيزي نگويم

حتي كمي هم مختصر چيزي نگويم

منزل به منزل، محملم در تيررس بود

از سنگهاي خيره سر چيزي نگويم

حتماً خبر داري مرا بازار بردند

آن هم مني كه بيشتر چيزي نگويم

از درد پهلو لحظه اي خوابم نمي برد

از گريه هايم تا سحر چيزي نگويم

من در مدينه طشت ديدم، سر نديدم !

از كاخ شام و طشت زر چيزي نگويم

طفلي سكينه داشت جان مي داد از ترس

دق مي كنم اين بار اگر چيزي نگويم

ديدم كه ملعون تر از آن شامي ، يزيد است

از جمله ي  باشد ببر چيزي نگويم

شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر

بي تو چگونه خانه برگردم برادر

وحید قاسمی 

اشعار مرثیه ایام اربعین

آمدم از سفر و جز غمم احوال نبود

این چهل روز کم از غصه ی چل سال نبود

 با سرت بودم و فکر بدن ات می کُشتم

کاش آنروز نمی دیدم و پامال نبود

 دم دروازه ی ساعات عجب بزمی بود

کاشکی دور و برم اینهمه جنجال نبود

 پیر شد زینبت از بس به سرت سنگ زدند

ورنه این خواهرت آنقدر کهنسال نبود

 چوب را زد به لبت یاد لبت افتادم

هیچ کس فکر من و گریه اطفال نبود

 خیره شد سمت سکینه ، نفس ام بند آمد

این یکی فکر بدی داشت نه خلخال نبود

 خسته ات می کنم اما ز سفر برگشتم

چه بگویم خبر از  زینب و اجلال نبود

جای شکر است که برگشتم و دیدم امروز

بدن کوفته ات گوشه گودال نبود

 مهدی صفی یاری

مرثیه امام حسین اربعین

 شکر خدا دوباره رسیدم کنار تو

حتّی شبی بدون تو خوابم نبرده است

باور نمی کنم که تو رفتی و بعد تو

یک اربعین گذشته و زینب نمرده است

...

وقت وداع، دست تو داده توان به من

ور نه که با تو زینبت از دست رفته بود

با آخرین نگاه غریبانه ی تو و

زخم کبودیِ لبت از دست رفته بود

...

دیگر ببین که آینه ای زخم خورده ام

از سنگهای کینه و از موج اشک و آه

یک اربعین گذشته و حالا رسیده ام

تا جان دهم کنار تو در بین قتلگاه

...

هر جا که شد در آن شبِ شومِ پیاله ها

همراه چشم های ترت آتشم زدند

گاهی به روی نیزه و گاهی در آن تنور

یک اربعین به پای سرت آتشم زدند

...

آخر چگونه گریه نریزم به پای تو

وقتی غریبی و کفنت کهنه بوریاست

یک اربعین گذشت و سر اطهرت هنوز

خورشید سرخ و شعله ور روی نیزه هاست

...

حق داشت دخترت که برای تو دق کند

دیگر بیا و تازه نکن داغ لاله را

جا مانده پاره ی تنت آخر، بیا مگیر

از زینبت دوباره سراغ سه ساله را

...

شکر خدا دوباره من و خاک کربلا

حالا رسیده ام که بمیرم کنار تو

هر چند در مسیر سفر کشته بارها

همراه با سر تو، مرا نیزه دار تو

...

هستی هنوز مایه ی دلتنگی حرم

هستی هنوز بر سر نی سایه ی سرم

وقتش شده که خیمه ی ماتم به پا کنم

با رشته های چادر خاکیِ مادرم

یوسف رحیمی

زینب اربعین کربلا

بعد یک اربعین رسید از راه 

غم به قلبی صبور می آید

قتلگه را دوباره می بیند

آنکه از راه دور می آید

...

یادش آمد غروب رفتن را

لبش از فرط تشنگی می سوخت

او نگاه پرِاز غمِ خود را

بر تن پاره پاره ای می دوخت

...

یادش آمد که دست و پا میزد

پیش چشمان زینب آن تشنه

یادش آمد که خون او میریخت

از قفا روی تیزیِ دشنه

...

یادش آمد تنِ پر از چاکش

جای مرهم که سنگ باران شد

 استخوان های سینه میگویند:

حال نوبت به نیزه داران شد

...

پیش آن بی رمق کمانداران 

هر چه در چنته بود آوردند

زخم سر نیزه را نشان کردند

شرط بندان همیشه نامردند

...

یاد آن ناله های تشنگی و

لخته خونی که از جبین میریخت

آب را پیش چشم او قاتل 

خنده میکرد بر زمین میریخت 

...

بر زمین خفته بی رمق دیگر

او که از نسلِ آسمانها بود

یک نفر خود و جامه می کند و 

سر انگشترش چه دعوا بود

...

پیش چشمان مرد با غیرت

حمله سمتِ خیام جایز نیست

یک نفر نیست تا بگوید رقص

پیش چشمِ امام جایز نیست

...

در کنار مزار خورشیدش   

زینب از سمت شام می آمد

او که حالا شبیه مادر بود

اشکِ چشمش مدام می آمد

...

خاطراتی که مانده در ذهنش

 از سفر با حرامیانی پست 

پیش او شکوه میکند زینب

در کنار مزار او بنشست

...

ای برادر ببین که آمده ام

من چهل روز بعد پر زدنت

یاد دارم خرابه آمدی و

من فدای به ما تو سر زدنت

...

دخترت گریه می نمود از درد 

دخترِ شام پاره نان میداد 

هم عروسک کشید از دستش

گوشواره خودش نشان میداد

...

پیرهن پاره خوب میداند

که نگاه پلید یعنی چه

خیزران خورده خوب می فهمد

ضربه های یزید یعنی چه

...

 نشود تا ز خاطرم ببرم

سطحِ خون، رویِ خیزران را من

یا که از کوچه های شهر شام

 بارشِ سنگِ بی امان را من

...

بعد تو من تمام طفلان را

زیر بال و پر خودم بردم

زیر باران تازیان عدو

از همه بیشتر کتک خوردم

...

نیمه شبها نوای لالایی

بر لبان رباب می بینم 

اصغرم با برادرم محسن

هر شبم را به خواب می بینم

...

ارغوانی ترین به قافله ام

میروم سمت شهر پیغمبر

می برم من برایشان خبر از

بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر

 وحید مصلحی

مرثیه اربعین

اگرچه پای فراق تو پیرتر گشتم

مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم

 شبیه شعله شمعی اسیر سو سو یم

 رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم

 بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر

برای روضه مان در عزای یکدیگر

 من از گلوی تو نالم تو هم ز چشم ترم

من از جبین تو گریم تو هم به زخم سرم

 من از اصابت آن سنگهای بی احساس

 تو از نگاه یتیمت به نیزه عباس

 بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم

برای چاک لبانت به جای جای تنم

 من از شکستن آن ابروی جدا از هم

 تو از جسارت آن دستهای نامحرم

 به زخم کاری نیزه که بازی ات میداد

به نقش های کبودی که بر تنم افتاد

 همین بس است بگویم که زخم تسکین است

و گوش های من از ضرب دست سنگین است

 چهل شب است که با کودکان نخوابیدم

چهل شب است که از خیزران نخوابیدم

 چهل شب است نه انگار چهارصد سال است

هنوز پیکر تو در میان گودال است

 هنوز گرد تنت ازدحام میبینم

به سمت خیمه نگاه حرام میبینم

 هر آنچه بود کشیده ز پیکرت بردند

مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند

 مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد

کنار مادرم انگشتر تو غارت شد

 حسن لطفی

اشعار اربعین

یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را

دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را

 یک قافله با سوز و اشک و آه آمد

برخیز و بنگر حال و روز لشکرت را

 با ظرفی از آب آمده تا که ربابه

سیراب گرداند علی اصغرت را

 برخیز ای نور دو چشمم ای برادر

تا که کمی آرام سازی همسرت را

 بگذار تا شرح سفر با تو بگویم

بشنو کمی از غصّه های یاورت را

 از کوفه و شام بلا ای داد بیداد

رنج اسارت پیر کرده دلبرت را

 وقتی گذر دادند ما را بین مردم

دیدم سر نی گریه ی آب آورت را

 دیدم ز بام خانه طفلی خیره سر با

سنگی نشانه رفته چشمان ترت را

رقّاصه های شهر را آورده بودند

تا دربیارند اشک چشم خواهرت را

 تهمت زدند و خارجی خواندند ما را

آتش زدند آنجا دل غم پرورت را

 آنجا نمی دانی چه زجری می کشیدم

وقتی که نان می داد شامی دخترت را

 با هر صدای خیزرانی که می آمد

من می شنیدم ناله های مادرت را

 چشم علمدار حرم را دور دیدند

ورنه به عنوان کنیزی گوهرت را

 جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه

با خود نیاوردم گل نیلوفرت را

 این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود

تازه نگفتم روضه ی انگشترت را

 محمد فردوسی

مرثیه اربعین حسینی

 من که مأموریت خود را به سر آورده ام

خاطراتی تلخ از داغ سحر آورده ام

 گوئیا یک عمر بود این اربعینی که گذشت

از شب مرگ یتیم تو خبر آورده ام

 گوشوار دخترت را پس گرفتم از عدو

ارث دختر را سر قبر پدر آورده ام

 دست و پایی زخم دیده، قامتی اندر رکوع

بهترین سوغات را من از سفر آورده ام

 سجده ی شکری نمودم بهر دیدار سرت

یادگار از سجده ی خود زخم سر آورده ام

 از کبوتر بچه هایی که کنارم بوده اند

یا اخا بنگر فقط یک مشت پر آورده ام

 اولین بار است، قبرت را زیارت می کنم

قبر زهرا مادرم را در نظر آورده ام

 جواد حیدری

مصائب اربعین اشعار

ای غایب از نظر، نظری کن به خواهرت

زینب نشسته بر سر قبر مطهرت

 یک اربعین گذشته ولی زنده ام هنوز

قامت خمیده آمده سرو صنوبرت

 نشناختی مرا ز پس این چروکها

من زینب توأم ز چه رو نیست باورت

 لیلاست این که خیمه زده زیر پای تو

بار دگر بگو که اذان گوید اکبرت

 این زن که لطمه می زند این گونه بر خودش

او کیست؟ نجمه است عروس برادرت

 آقا! سکینه جمله ی اشکش سؤالی است

یعنی کجاست قبر علمدار لشگرت ؟

 در کربلا هنوز زنی گریه می کند

زینب کش است ناله ی محزون مادرت

 پیغمبری نما و دو دستت برون بیار

از دست من بگیر بقایای دخترت

 ای پیکری که زخم تنت بی شماره بود

آورده ام برای تو ته مانده ی سرت

 بگرفتم از امام زمان حُکم نبش قبر

تا متصل کنم سر پاکت به پیکرت

 باید دوباره وارد گودال خون شوم

خواهم اگر که بوسه بگیرم ز حنجرت

 من نیز با تو کشته شدم روز واقعه

اذنی بده که دفن شود با تو خواهرت

 دلشوره داشتم که مبادا کنار تو

چشم ربابه باز بیفتد به اصغرت

 نذرش قبول سایه نشینی نمی کند

از بس که بر تو هست وفادار ، همسرت

لالایی اش امان مرا نیز بریده است

گوید به ناله ! اصغر من شیر خورده است؟!

 سعید توفیقی

نوحه اربعین حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه

نوحه شور اربعین حضرت اباعبدالله(زائر مشهد)

              ۳بند آزاد       سرود حقیر۱۴۳۴

بهمراه سبک قابل دانلود

 

نظرمه که تا اربعین ای اقا

بخونم برات هرشبه عاشورا

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

**متن کامل شعر ودریافت سبک در ادامه مطلب**

ادامه نوشته

اشعار اربعین نوحه وداع

نوحه واحد(وداع) اربعین زبان حال حضرت زینب

            ۳بند مرثیه       سروده حقیر۱۴۳۴

بهمراه سبک قابل دانلود

 

من زینبم داداش ببین         جان برلبم داداش ببین

چون از سفر من اومدم       بی معجرم داداش ببین

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

**متن کانل شعر و دریافت سبک در ادامه مطلب**

ادامه نوشته

اربعین

اجرک الله یا صاحب الزمان عج

 

 

 

 

 

شعر در ادامه مطلب

همين که کنار تربت سيد الشهدا رسيدند عمه سادات خود را بر روي قبر برادر انداخت

و صدا زد ... يا اخاه باي لسان اشکوا اليک من الکوفه و الشام و ايذاء قوم اللئام

به چه زبان شكايت كنم از مصيبات كوفه و شام و آزار لشگريان

و شماتت اعداء و ضرب تازيانه و دشنام مردم شام

چه بگويم ؟؟؟

و شروع كرد به روضه خواندن و همه گريستند

مگر به روي تنت سكه ضرب ميكردند كه حلقه حلقه شدي ؟

نه كه نخ نما شده اي

من از كمر شده ام تا... و از تو ميپرسم

سرت چه آمده ؟ از بين سينه تا شده اي ؟؟

اما از حسين صدايي نشنيد ... و دوباره فرياد زد...

ادامه نوشته

شعر اربعین(باورت نیست...)

 
باورت نیست اخا رفتی و بیتاب شدم
شمع سان از غم هجر رخ تو آب شدم
باورت نیست اخا بدتوبیچاره شدم
بعدت ای مونس جان زینب آواره شدم
قدر تاریخ به من ظلم وجسارت گشته
خواهر تو هدف تیر حقارت گشته
باورت نیست ولی دست مراهم بستند
حرمت خواهر غمدیده تو بشکستند
باورت نیست ولی دین من انکار شده
آسمان پیش دوچشمان ترم تارشده
باورت نیست منو کوچه وبازار کجا
دختر فاطمه ومجلس اغیار کجا
یا اخا رفتی و بی پشت وپناهم کردی
مردم آن لحظه که از نیزه نگاهم کردی
غیرت اله تو رامحو تماشا شده ام
سرو بودم زغمت جان اخا تا شده ام
کاش عباس به نیزه بنهد چشم به هم
زینب وسلسله و همرهی نامحرم
هرکجا نام تو بردم پاسخم دشنام است
چشم در راه من وتو کوچه های شام است