مداحی,شعر,آموزش مداحی,شعر مذهبی,سبک
مداحی.اموزش مداحی.انچه یک مداح باید بداند.بانک شعر مذهبی.بانک اشعار سبکی
عرض تبریک وتهنیت بمناسبت حلول ماه مبارک رمضان ماه بندگی خدا*جهت دسترسی راحت تر به مطالب بروز شده از آرشیو مطالب استفاده کنید
بوی پیراهن حسینـ ع


پیراهن تو بوی گل یاس می دهد
بوی علیُّ و مادر احساس می دهد

مانده هنوز خون تو بر آن به جا حسین
خونی که بوی روضه ی عبّاس می دهد

من تشنه ی وصال تو هستم نه جام آب
زرگر کجا به جای مس الماس می دهد؟!

الماس تکـِّه تکـِّه ی من خاک کربلا
نورت به هر حسینیِّه ای پاس می دهد

اجر کسی که گریه به تو کرده را خدا
با دست نیمه جان به دستاس می دهد

تنها دعای زینب تو لحظه ایست که
مهدی جواب ضربه ی آن داس می دهد
---------------------------
من از روئیدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها!

کلیه حق وحقوق این وبلاگ متعلق است به موسسه آموزشی علمدار وهدیه تمام استفاده مطلبی از این وبلاگ بدون ذکرمنبع و صلواتی جهت سلامتی آقا حجه ابن الحسن امام زمان(عج) بلا مانع است .جهت ارتباط با بنده حقیر میتونید از طریق پیامک با شماره
(10005112700853)
یا از طریق همین وبلاگ تماس داشته باشید.
التماس دعا خادم شما.
دستـ به دامان توام
مناسبت بعدی !
    شهادت حضرت امیر ع
ویدئو منتخبـ
وصیتـ نامه شهداء
پیام نگار

برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست

مخروبه های شهر جای یاسمن نیست

اینجا زمانی عطر و بویی از علی داشت

جان خودم یک ذره بوی بوالحسن نیست

این ها تماما نامه هاشان کذب محض است

دیدم که اینجا یک نفر هم پشت من نیست

خوب است آدم در دیار خود بمیرد

برگرد آقا مکه ؛اینجا که وطن نیست

نگذار دلشوره وجودش را بگیرد

چون کوله بار خواهرت غیر از محن نیست

باشد بیا ؛ اهل و عیالت را نیاور

آقای من ولله کوفه جای زن نیست

من بیشتر فکر حضور دخترانم

چون در میان کوفه کم دست بزن نیست

این ها تماما با تو قصد جنگ دارند

با اصغرت هم جنگ اینها تن به تن نیست

اینجا حیا و غیرت و ایمان ندارند

می بینی آخر بر تنت هم پیرهن نیست

برگرد ؛ اینجا صحبت از قتل است و غارت

پایان کار خیمه ات جز سوختن نیست

مهدی نظری


برچسب‌ها: شهادت مسلم بن عقیل, شهادت مسلم, ایام مسلمیه, شعر شب اول محرم, اشعار شهادت حضرت مسلم

اینان که حرف بیعت با یار میزنند

آخر میان کوچه مرا دار میزنند

اینجا میا که مردم مهمان نوازشان

طفل تو را به لحظه دیدار میزنند

این کوفه مردمش ز مدینه شقی ترست

یعنی کسی که باشد عزادار میزنند

دیدم برای آمدنت روی اُشتران

چندین هزار نیزه فقط بار میزنند

اینجا برای کشتن طفل سه ساله ات

هر لحظه حرف سیلی و مسمار میزنند

فتوای: خون نسل علی شد حلال را

هر شب به روی مأذنه ها جار میزنند

آقا نیا که آخرش این شور چشم ها

تیری به صحن چشم علمدار میزنند

سر بسته گویمت که پریشان زینبم

حرف از اسیر کوچه و بازار میزنند

می ترسم از دمی که یتیمان تو حسین

پائین پای نیزه ی تو زار میزنند

این کوفه آخرش به تو نیرنگ میزند

حتی به رأس اصغر تو سنگ میزنند

مهدی نظری


برچسب‌ها: شعر شب اول محرم, روضه شب اولم محرم, اشعار مرثیه شب اول محرم, روضه حضرت مسلم, شب اول ماه محرم
بیست و هشتم شهریور 1392 :: ::  خــادم : خاک پای مولا(باب الجنه)

در کوچه گرفتند اگر دور و برش را

چیدند اگر زخم ترین بال و پرش را

این ارث علی دوست ترینهای قبیله است

جا داشت در این شهر ببیند اثرش را

محراب همین پیرزن کوفه چه خوب است

تا اینکه به پایان برساند سحرش را

این بار به جای گره ی سبز نگاهش

می بست سر نافله بار سفرش را

این کوفه نشینان که گهی بام نشینند

با سنگ شکستند سر رهگذرش را

دلواپس امروزِ غریبی خودش نیست

انداخته بر جاده ی فردا نظرش را

مشغول زیارت شده آهسته بنالید

این مرد که بر دست گرفته است، سرش را

 استاد لطیفیان


برچسب‌ها: اشعار شب اول محرم, شعر شب اول محرم, مداحی شب اول محرم, روضه شب اول محرم, شب اول محرم
بیست و هشتم شهریور 1392 :: ::  خــادم : خاک پای مولا(باب الجنه)

در کوچه ها پیچید بوی آشنایش

بوی غریبی نگاه رد پایش

در کوچه ای که جبرئیل عرش پیما

می آمد از آنجا صدای بالهایش

وقتی اذان می داد در محراب کوفه

بوی ولایت پخش می شد با صدایش

در پیشواز غربت خود اشک می ریخت

از آسمان چشمهای با خدایش

در مغرب این کوچه های ناهماهنگ

دیگر نمی بیند کسی را تا عشایش

بر خاک پای محمل فردای زینب

عرض ارادت می کند دست عبایش

پس کوچه های سنگریز متصل را

می رفت با دلواپسی تا انتهایش

دارالاماره بهترین جای تماشاست

به به، به حُسن انتخاب چشمهایش

تا که نماز شرعی خود را بخواند

باید بگردانند سمت کربلایش

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: شب اول محرم, شعر شب اول محرم, روضه مسلم بن عقیل, اشعار حضرت مسلم, روضه حضرت مسلم
بیست و هشتم شهریور 1392 :: ::  خــادم : خاک پای مولا(باب الجنه)

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

دیگر دری به خاطر من وا نمی شود

دستم بریده باد نوشتم بیا حسین

این غصه از سرای دلم پا نمی شود

با قافله به وادی دیگر برو میا

در شهر کوفه جای شماها نمی شود

آقا سفیر تو به تو پیغام میدهد

برگرد ای مسافر زهرا نمی شود

امشب ز راه آمده برگرد یا حسین

جانا به جان فاطمه فردا نمی شود

بغضی غریب راه نفس را گرفته است

خواهم که ناله ای زنم اما نمی شود

در دیده های تیره این تیره دیده ام

اینجا برای زینب کبری نمی شود

مجتبی روشن روان


برچسب‌ها: مداحی شب اول محرم, مداحی مسلم بن عقیل, اشعار شب اول محرم, شعر شب اول محرم, دانلود محرم 92

۱

تا می دمد از یاد تو در شهر نشان ها
در معرضِ عطر کلماتند دهان ها

بوی تن تو با نَفَس خاک چه کَردَست
کِامروز پر از بوی بهشتند جوان ها

دیروز چشیدست زمین طعم تو،امروز
ذرّات تو را تجزیه کرده ست به جان ها

ای کاش زمین خون تو را ترجمه می کرد
تا با گلِ خورشید می آمیخت دهان ها

از تیغ گرفتند تَنَت را و سپردند
در آن سوی مقتل به کَمان ها و گَمان ها

ای زنده جاوید! همانروز سرت را
از نیزه ربودند و سپردند به آن ها

گفتند فقط،از لب و دندان و ندادند
از ردّ نَفَسهایِ شهیدِ تو نشان ها

ای کاش مسیحِ نَفَسَت ، روح بریزد
در کالبدِ منجمدِ مرثیه خوان ها
***عبدالجبار کاکایی***

 

۲

حج تان باطل اگردر عرفاتم ننشینید
تشنه لب در وزش شط فراتم ننشیند
سید آینه پوشانم ازین سمت بیایید
چه کسی گفت به کشتی نجاتم ننشینید
محو در جذبه ی پیغمبری ام پنجره تان کو
بی وضو در ملکوت کلماتم ننشینید
هان خود کعبه منم کیست ز من قبله نما تر
چه کسی گفت که در باب صلاتم ننشینید
این عبای نبوی هست به دوشم چه شد ای قوم
روضه ی سیب منم در نفحاتم ننشینید
دست بردارید ای مردم ازین علقمه کافی ست
وای اگر در گذر آب حیاتم ننشینید
من مفاتیح دعایم به خدا راه ندارید
تا که در معرض اذکار سماتم ننشینید
بعد ازاین هلهله تان حجت خورشید تمام است
در همین دشت قتیل العبراتم بنشینید!
از همین بادیه روزی عتباتی بدرخشد

"ساحل امنی و کشتی نجاتی" بدرخشد

***
پاسخش بود فقط تیر و هیاهوی پیاپی
کافری تیر می انداخت به ساقی و خم می
ابن سعد ست می اند یشید از آنجا به حدیثی
که مبادا نخورم گندمی از مزرعه ی ری
با عبای نبوی سید گل های بهشت آه!
پاسخش بود فقط یکسره پاکوبی و هی هی
و فقط حر شهید آمده با موی پریشان
دست مولا ست که ناگاه گرفت آینه بروی
سرت افتاده به پایین چه شهیدانه می آیی!
مرحبا حر!چه شکوهی !تو چه آزاده ای وحی
چکمه بر دوش می آیی چه سماعی!چه شهودی!
ناگهان ولوله انداخته شور تو به هر شی
کسی نمی فهمد از این قوم که فردا بدرخشد
سوره کهف در آن هلهله بر منبری از نی

***
لجن آلود کدامین صله ی ابن زیادند؟!
که جوابی به جز از هلهله ی سنگ ندادند
در دلم ریخته این مرثیه اندوه غریبی
تشنه ی روضه ام وحس صمیمانه ی سیبی
باید امشب بروم جاده خودش راه می افتد
جاده با زمزمه ی مقتل گل های غریبی
دفترم دستخوش جزر و مد شط فرات است
سهمم از باغچه ای لاله ،غزل های نجیبی
با خودش برده مرا لهجه ی قرآنی پیری
کیستی پیر من ای آن که شهیدانه خطیبی؟!
کلماتش به سرم ریخت از آن خیمه، سرودم:
می شناسم تو حبیب ابن حبیب ابن حبیبی!
دستی از عرش می افتد به زمین ، دست برآرید
آه می بینم از آن دست چه توفان مهیبی
ساعتی بعد ورق پاره ی انجیل در آتش
ساعتی بعد مسیح است به بالای صلیبی
ساعتی بعد سراسیمه به گودال می آید
در همین دشت زنی با چه شکوهی چه شکیبی!
"نیر"و "محتشم" ای کاش به گوشم بسرایند

سیزده بند به لب های خموشم بسرایند

***
عطش باغچه ای لاله ی پرپر به گلویش
محشری می شنوم از رجز حادثه جویش
رجز هاشمی کیست که در گوش فرات است
آب توفان تر از این جزر ومد افتاده به رویش؟
"ضاق صدری" به لبش میرود آنجا که می افتد
چشم یک مادر و قنداقه ی شش ماهه به سویش
و نشسته است در خیمه چه بی تاب رقیه
تا بیاید مگر از علقمه با مشک ،عمویش
"یا اخا ادرک" از آن سوبه هوا رفت خدایا
ساقی تشنه به خاک است و شکسته ست سبویش
خم شد آن گونه چه می خواست که آهسته بگوید
قلم اینجا به زمین می خورد از سر مگویش
لاله عباسی از آن روز عزیز است که دارد
در خودش سوره ای از سلسله ی خونی مویش !
تا ابد ماه سری در گذر علقمه دارد
و از آن دست وفا دار فقط زمزمه دارد


***
چه کسی ریخت به هم طره پیغمبری اش را
دستی آشفت به صحرا ورق دلبری اش را
ابن سعد است هراسان نبی آمد! نبی آمد!
قتل این آینه افشا بکند کافری اش را
می تواند همه ی علقمه در مشت بگیرد
در رجز هاش ببین جزر و مد اکبری اش را
دختر ی تشنه نگاهش به چکا چاک و هیاهو
می فشارد به دو دستش گره ی روسری اش را
آمد از معرکه تا حس کند آغوش پدر را
تا بنوشد نمی از چشمه ی انگشتری اش را
آسمان خواست از آن خواهش معصوم بخشکد
ریخت بر وسعت صحرا تب نیلو فری اش را
می رود تا که در این ظهر عطشناک ببینند
شب پرستان همه شعشعه ی حیدر ی اش را
به پدر گفت که با جام می اینجاست پیمبر
به سماع آمده ام رایحه ی کوثری اش را
پدر افتاد ورق های گل سرخ در انگشت

پسرم داغ تو تنها به خداوند مرا کشت!

***
ابن طاووس !بخوان تشنه بیاشوب زمین را
شرح منظومه ی هفتاد و دو خورشید جبین را
مجلس آماده شده سید طاووس کجایی؟
گوش کن می شنوی گریه ی جبریل امین را ؟!
دسته ای سینه زن آمد به تماشای لهوفت
با همه بغض بخوان سوختن خیمه ی دین را
مقتل لاله بخوان قطعه به قطعه که گشایی
بر حسینیه ی ما پنجره ی خلد برین را
ابن طاووس ! دلت صبح قیامت شد وقتی
می نوشتی به سر رحل نی آیات مبین را
ابن طاووس ! دلم تاب نمی آورد اینجا
قسمت شعله ببین وسعتی از سبز ترین را
ابن طاووس! غروب است و من و خیمه در آتش

کشتگانند بدون کفن و خیمه در آتش

***
مرغ شب نیست که یک حنجره حق حق بسراید
سخت دیر است زمانی که فرزدق بسراید
کاشکی هم سفر وادی طف بود فرزدق
تا که هفتاد و دو منظومه، معلق بسراید
در ازل دعبل از این بادیه رد شد که زمانی
شعرها چون می گلگون مروق بسراید
زینب آمد که غزل های شهید ازلی را
وقت شق القمر از ابروی منشق بسراید
این زن این شب شکن این کوه چه خونخواه می آید
تا شود وعده ی خورشید، محقق بسراید
خیزران می شنود از ملکوت لبی آنگاه
عشق گل کرده که زیبایی مطلق بسراید!
به همین زودی از این سمت بهاری بشکوفد
قمری از ولوله ی لاله و زنبق بسراید
گل سرخ است تمامی زمین های پس از این
باغ یک پارچه منصور،انا الحق بسراید
می شکوفد چه درختان که به تکثیر قیامش

می وزد بر همه ی خاک ، مزامیر قیامش

***
کاتبی کو که حدیث متواتر بنویسد
چشم بر شط کف آلود جواهر بنویسد
خنکای کفی از علقمه را حس کند آنگاه
هر حدیثی به دلش شد متبادر بنویسد
تا چهل منزل از این بادیه نی نامه بخواند
وچهل روضه ی بی سر به منابر بنویسد
عشق بر منبری از نیزه از این سمت وزیده
کاش دستی به زمین های مجاور بنویسد
کاش می آمد و با دستخط یاس سه ساله
شرح دلتنگی گل های مهاجر بنویسد
اربعین و شب و ماه ومی گلگون به پیاله
کیست بر علقمه تا گریه ی"جابر" بنویسد
"این طالب" به لبش ندبه ی مشروح بخواند
شرحی از ناحیه ی غایب حاضربنویسد

کاش روح القدس اینجا بر می داشت علم را
کیست این دست که ناگاه نگه داشت قلم را؟!

***
با خودش می برد این قافله راسر به کجاها
و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها
کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرر به کجاها
سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را
می برد غمزه ی قرآنی دیگر به کجاها
بر سر نیزه تجلی سر کیست خدایا؟!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها
بین خون گریه، پیام آور خورشید صدا زد
می روی با جرس شوق برادر! به کجا ها
شب گرگ است و شقاوت شب سیلی به شقایق
تو گل انداخته ای در شب خنجر به کجا ها
از کران تا به کران می شنوم موج صدایت
کشتی سبز نجاتت زده لنگر به کجا ها
چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را می کشد این خطبه ی محشر به کجا ها
جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آنجا
تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آنجا
به همین زودی از این دشت سپیدار بروید

یا لثارات حسین از لب نیزار بروید

***
سرو در سرو به خون خواهی قیس بن مسهر
نخل در نخل فقط میثم تمار بروید
شب می آشوبد از آواز ستم سوزی مسلم
کوفه را پنجره در پنجره بسیار بروید
و بهار آینه در دست می آید که حسینی ست
چه غم از خار یزیدی که در انکار بروید
چه غم از فتنه پاییز تبر های پس از این
باغ را در وزش شعله نگاه دار، بروید
وقت خون خواهی هفتادو دو خورشید بیاید
وقتی از بیشه رجز خوانی مختاربروید
به همین زودی از این ناحیه تکبیر بلندست
از زمین لمعه ای از خون فراگیر بلندست


***
و بخوان روضه ی گل های سحر زاد در آتش
با من از خیمه ی خورشید که گل داد در آتش
شعله بر باغچه ای یاس سپید است در آن سو
وتمامی بهار است که افتاد در آتش
خیمه سوخت همه پلک بزن حکم ولی چیست؟!
چه کند زینب یا حضرت سجاد در آتش ؟!
تو بر این قافله ی خسته امامی و خلیلی
می کند ذکر لبت باغ گل ایجاد در آتش
شعله تا مشرق پیشانی تب دار رسیده
از حرم می شنوی یکسره فریاد در آتش
خیمه ها سوخته موجی بزند کاش و بیاید
به هواداریشان دجله بغداد در آتش
تازیانه ست و لگد کوبی غارتگر اسبان
کیست پیچیده چنین نسخه ی بیداد در آتش
چه کنم؟ پشت سر هم قلم از دست می افتد
بنویسم که حرم دستخوش باد در آتش؟!
کاش صد بندفقط سیر منازل بنویسم

گوش بر گریه ی زنجیر دل ای دل بنویسم

***
ختم این زمزمه نزدیک شد و ختم کلامم
در خودم ریخته ام شط شراب است به جامم
با خودش می برد آهنگ حجازی به عراقم
و می اندازد از این شور چهل بار به شامم
در دلم ریخته سو سوی چهل بند مردف
تا چهل منزل از این جا صلوات است و سلامم
از زمین می شنوم فلسفه گردش خونت
با گل سرخ صمیمانه قعودست و قیامم
به کجا می روی این دست خط سرخ تو بر نی
نامه منتشر از حنجره ات را چه بنامم،
نفحات نبوی ریخته در دفترم امشب
عطر سیبی که از این سمت می آید به مشامم
و مرا ثانیه ای زندگی بی تو مبادا
زندگی خالی از انفاس تو ای دوست حرامم
شیعه ی کرب بلای تو ام این شعر گواهم
که سلوک چمن لاله ی تان هست مرامم
کاش می شد که چهل پاره مقتل بسرایم
غرق خون،جامه دران باز از اول بسرایم!

***محمد حسین انصاری نژاد***

 ۳

قلم به دست شدم تا ز دست ها بنویسم
غریب وار پیامی به آَشنا بنویسم
نرفته یک غمم از دل غمی دگر رسد از ره
به خانه ی دل تنگ و برو بیا بنویسم
غریبی من و دل را کسی چه داند و بهتر
که مویه های غریبانه با رضا بنویسم
پی رضای رضا بودم و به خویش بگفتم
روم به طوس، در آنجا ز کربلا بنویسم
به یاد کودکی و درس و مشق و مدرسه افتم
به تخته مشق ز بابا و طفل و آ بنویسم
چه کودکانه و خوش باورانه بود و فسانه
نه آبی آمد و نی باد پس چرا بنویسم؟
به یاد قامت سقا و دست و همت سقا
رسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسم
گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق ابوالفضل
یکی یکی بشنیدم دو تا دو تا بنویسم
به فرش خاک بیابان به عرش نیزه ی دونان
تنی جدا بسرایم سری جدا بنویسم
چه بر سر تنش آمد ز من مپرس که باید
ز توتیا شده در چشم بوریا بنویسم
بنی اسد بگذارید روی قبر شهیدان
غزل نه، قطعه از آن قطعه قطعه ها بنویسم
ز نوک نیزه و کنج تنور و دیر و نصارا
تمام، سیر و سفر بود از کجا بنویسم
چه می گذشت به بزم یزید با دل زینب
شراب را بگذارم کباب را بنویسم
لبی به طعنه و طغیان لبی لبالب قرآن
دگر مپرس، سزا نیست ناسزا بنویسم
***استاد حاج علی انسانی از وبلاگ سفینه های مهر***

۴

ای که نور مهر و ماهی دوستت دارم حسین
مظهر لطف الاهی دوستت دارم حسین
هستی من را خدا با مهر تو پیوسته است
یا بخواهی یا نخواهی دوستت دارم حسین
تا شنیدم دوست می داری غلام خویش را
با وجود رو سیاهی دوستت دارم حسین
هر کجا نام تو آید می رود تاب از کفم
من چه گویم خود گواهی دوستت دارم حسین
گر بخواهی با کلامی در رهت جان می¬دهم
ور برانی با نگاهی دوستت دارم حسین
آن چنان خوبی که هر بد بسته بر لطفت امید
شرمگین از هر گناهی دوستت دارم حسین
ای که خواندت رحمه للعالمین فُلک نجات
تا که جویم بر تو راهی دوستت دارم حسین
بر تو گر رو کرده ام دارم امید مرحمت
تا به من بخشی پناهی دوستت دارم حسین
کرده ام با هر زبانی بر جلالت اعتراف
گفته ام در هر نگاهی دوستت دارم حسین
باز هم گوید "مؤید" با لسان نارسا
گر بخواهی، ور نخواهی دوستت دارم حسین
***سید رضا موید
***

نمی دانم چه سوزی بود از عشق تو در سرها
که دل ها می زند پر در هوایت چون کبوترها
به خون پاک خود خطی نوشتی از فداکاری
کز آن حرفی نمی گنجد به دیوان ها و دفترها
اگر هر منبر از وصف تو زینت یافت ، جا دارد
که از خون تو پا بر جای شد محراب ومنبرها
بنازم همرهانت را که افتادند چون از پا
طریق عشق را مردانه طی کردند با سرها
نمی دانم چه آیینی ست دنیای محبت را
که خواهرها نمی گریند بر مرگ برادرها
پدر ها شسته دست از جان به آب دیده طفلان
خضاب از خون فرزندان خود کردند مادرها
فدای پرچم سرخ تو ای سردار مظلومان
که می لرزد زبیمش تا ابد کاخ ستمگرها
***ذبیح الله صاحبکار(سهی)***

 

۵

شکر خدا که بال و پری داده ای مرا
نام و نشان معتبری داده ای مرا
من یک گدای بی سر و پا بودم و شما
یک آبروی مختصری داده ای مرا
اصلا گدا خجالتی اش هیچ خوب نیست
شکر خدا شما جگری داده ای مرا
نان و نوای من همه از روضه شماست
از عشق ، قلب شعله وری داده ای مرا
امسال هم که هیئت تان پا گرفته است
شکر خدا که چشم تری داده ای مرا
من آمدم که گریه کن غربت ات شوم
در گوش جان من خبری داده ای مرا
ای روی نیزه رفته به جان خودت قسم
در روضه مژده سفری داده ای مرا
ذاکر گریز زد به لب چوب خورده ات
شکر خدا که گوش کری داده ای مرا
من طاقتم کجاست که گودال می بری؟
اصلا خدا ، عجب جگری داده ای مرا
***مهدی صفی یاری از وبلاگ پری برای پریدن***

 

 

۶

داغ نشسته بر جگرم را شماره نیست
شب هم شبیه چشم ترم پر ستاره نیست
خورشید من به سبزی عمامه ات قسم
اینجا هوا گرفته و اصلا بهاره نیست
آقا بمان و حج خودت را تمام کن
چشمی به خیر مقدم تو در نظاره نیست
پای پیاده در دل هر کوچه دیده ام
حتی برای یاری تو یک سواره نیست
گیرم که شب سحر شود اما چه فایده
عمری برای نامه نوشتن دوباره نیست
حالا به پای دارم و دستم به دامنت
تنها حلال کن که دگر راه چاره نیست
حتما سری به سردر دروازه ها بزن
دیدی اگر سرم سر دارالعماره نیست
***محمد امین سبکبار***

 

 

۷

خورشید کرده ره گم در کوچه های کوفه
پا جای پای ماه است در جای جای کوفه
از بس به نای مسلم آوای واحسیناست
بوی حسین آمد از کربلای کوفه
اشک یتیم ریزد آه غریب خیزد
بر هر دو این دل شب گرید فضای کوفه
ای در کنار کعبه گردیده کربلایی
مسلم دهد سلامت از نینوای کوفه
مهمان غریب و خسته ، درها تمام بسته
از آن جفای کوفی ، از این وفای کوفه
گفتم به کوفه آیی ، ای وای اگر بیایی
زینب اسیر گردد در کوچه های کوفه
آیینه وجودم گردید لاله باران
بارید بر سرمن سنگ جفای کوفه
شمشیر و سنگ چیدند در سفره بهر مهمان
دارست بام و کوچه مهمانسرای کوفه
وقتی علی در این شهر از من غریب تر بود
ای کاش میشد از بن ویران بنای کوفه
ای شهریار عالم کوفه میا که ترسم
بر نی سرت بخواند قرآن برای کوفه
***استاد حاج غلامرضا سازگار
***

۸

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله ها ، سلسله ها ، سلسله ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید ؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین اید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
***
از کوفه خبر می رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می چرخد و می چرخد و می چرخد، گریان
هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
***
طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره ها، های
بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های
تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا ، های
بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه کنان در پی راهی به مدینه ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن کیست ؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما ،های...
**
من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های
آتش شده ام اتش نوشان منا، هوی
عنقا شده ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حیّ غزا می زد و من "حیّ علی" های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) کوفه ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های
بر حنجره ی تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا ؟ های
این کودک معصوم چه می خواست ؟ چه می گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
***
ر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های
این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های
گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می رسد این سر به سما، های
گفتند به شکرانه ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های
آیینه تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های
مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله ها، های
این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های
ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!
در جان شما مرده دلان زمزمه ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های
ای قوم تماشاگر افسونگر بی روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های
***
یک تن ز شما دم نزد آن روز که می رفت
از کوفه سوی شام سر کشته ی ما، های
یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های
آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های
دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های
ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
***
ز کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های
خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های
این هیات بی سر شدگان قافله ی کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های
من قافله سالارم و ما قافله ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما ، های
ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
***
یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله ی هول و ولا ، های
منظومه ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده ست بجز گریه به جا؟ های
خون نامه ی بی سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه ی دلتنگ تو را، های
پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه ی هفتاد و دو گیسوی رها! های
***
در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا ، های
با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه ی غیب نما، های
در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های
آن شاعر شوریده که می گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های
من حنجره ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره ام وقف تمام شهدا، های
از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می زنی امشب به کجا؟ های
ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های
های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های
یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ تان گویم یاران که چرا های ...
***
هفتاد و دو دف هر صبح می کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های
این جاده همان جاده ی خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های
ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های
حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های.....
***علیرضا قزوه***

 

۹

با طنین اذان روضه تو
شد دوباره زمان روضه تو
جبرئیل و من و ابالفضلیم
خادمین مکان روضه تو
پر داغ و عزای عاطفه است
لهجه های زبان روضه تو
می شکافد تمام قلب مرا
تیر تیز کمان روضه تو
پیرمرد تمام قبیله غمهاست
سینه چاک جوان روضه تو
چقدر برکت و نمک دارد
سفره اشک و نان روضه تو
به سرم هست حضرت خورشید
سایه آسمان روضه تو
مرگ من را بیا و تضمین کن
مثل زینب میان روضه تو
***محمد امین سبکبار***

 

۱۰

نفس از سینه به طرز دگری می آید
هر دمم تازه تر از تازه تری می آید
بیدلی می طلبد عشق حقیقی ور نه
دعوی عشق ز هر بی جگری می آید
جوری جنس، مرا فطرس دربارت کن
به من انگار که بی بال و پری می آید
خیمه ات سوخت، دلم سوخت، همه عالم سوخت
شعله ی تو ز کدامین شرری می آید؟
کس ندانست که تو سوخته ای یا زینب
اینقدر هست که بوی جگری می آید
تو چه خورشیدجمالی که طلوع رخ تو
اول طلعت سال قمری می آید
تو مرا سوختی و من همه ی دنیا را
آری از گریه کنان هم هنری می آید
آب پاشی نشود پادری هر چشمی
تا بدانند که یار از چه دری می آید


***محمد سهرابی***

۱۱

تا که خون در رگ است و جان به تنم
به عزیزت قسم که سینه زنم
آنکه از گاهواره تا مردن
دیده اش از غمت تر است منم
شیر مادر نخورده، بابایم
تربتت را گذاشته در دهنم
عاقبت بین روضه می میرم
جامه نوکری شود کفنم
یا کریم کریم می باشم
من حسینی ز دولت حسنم
در جوانی ز ماتمت پیرم

گر بگویی بمیر، می میرم
من که اینگونه در هیاهویم
تا نفس هست از تو می گویم
جان زهرا همیشه وقت نماز
مهری از تربت تو می جویم
کنج هیئت دل کدر شده را
زود با اشک و آه می شویم
عطر سیب حضور سرخت را
دائما بین روضه می بویم
روضه خوان قتلگاه رفته و من
زائر ناله های بانویم
مادرت بود بیقرارم کرد

در این خانه ماندگارم کرد


***حسین خدایار***

۱۲

بال فرشته که خاک پای حسین است
فرش حسینیه ی عزای حسین است
فاطمه دنبالش است روز قیامت
هر که به دنبال دسته های حسین است
شعر من و تو که افتخار ندارد
تا که خدا مرثیه سرای حسین است
رحمت زهرا برای اینکه بریزد
منتظر گریه ای برای حسین است
در دل مردم چه هست کار نداریم
در دل ما که "برو بیای" حسین است
دست به سمت کسی دراز نکردیم
هر دو جهان دست ما گدای حسین است
گندم شهر حسین روزی ما شد
باز سر سفره ها غذای حسین است
قیمت اشک برای خون خدا هست
دست همان کس که خون بهای حسین است
پرچم کرببلا همیشه بلند است
حافظ پرچم اگر خدای حسین است
هر چه که ما خواستیم فاطمه داده
آنچه فقط مانده کربلای حسین است



***علی اکبر لطیفیان***

 

 

۱۳

ما دو پیاله ایم که لبریز باده ایم
این دو پیاله را به ملک هم نداده ایم
تا وقت می کنیم حسینیه می رویم
ما سالهاست شیعه گریان جاده ایم
با هر سلام صبح به آقای بی کفن
انگار روبروی حرم ایستاده ایم
با رعیتی خانه ارباب با وفا
احساس می کنیم که ارباب زاده ایم
شکر خدا که نان شب ما حسین شد
ممنون لطف مادر این خانواده ایم
بال ملائکه است که ما را می آورد
یعنی سواره ایم اگر پیاده ایم
داریم با "حسین، حسین" پیر می شویم
خوشحال از این جوانی از دست داده ایم


***علی اکبر لطیفیان***

 

۱۴
شکر خدا تمامی ما سینه زن شدیم
با روضه های آل عبا سینه زن شدیم
اصلاً خدا برای همین آفریدمان
قبل از وجود ارض و سما سینه زن شدیم
با عشق کربلا به حسینیه آمدیم
در فاطمیه های خدا سینه زن شدیم
رفتیم تا کبوتر گنبد طلا شویم
اما درون صحن رضا سینه زن شدیم
دارالولایه های سماوات مال ماست
از آن زمان که ما رفقا سینه زن شدیم
از گوشه های سنگر این فاطمیه ها
برخاستیم و با شهدا سینه زن شدیم
گاه از نجف مدینه گهی سامرا و گاه
تا خیمه گاه کرببلا سینه زن شدیم
یا صاحب الزمان به تسلای قلب توست
گر در عزای جد شما سینه زن شدیم

***محسن ناصحی***

 

۱۵

بوم نقاشی به دستم بود و طرح پَر کشیدم
با قلم موی خیالم، نقش در دفتر کشیدم
دیدم اما این قلم مو رنگی از جوهر ندارد
منّت از مژگان و ناز از دیدگان تَرکشیدم
کم کم از دشت شقایق صحنه ای ترسیم کردم
با گلاب اشک خود باغ گلی پَرپَر کشیدم
یک جهان شیدایی و یک آسمان عشق و محبت
یک بهشت آزادگی را ساده با جوهر کشیدم
گر چه در باور نمی گنجد ولی در دشت و صحرا
عطر زهرا و شمیم مهربانی های پیغمبر کشیدم
یک بیابان العطش بین دو دریای خروشان
آه سردی از نهاد ساقی کوثر کشیدم
سوره ای سرشار از"84" آیات عزت
صورتی قرآنی از"72" یاور کشیدم
نغمه "الموت احلی من عسل" را نقش برلب
انعکاسی از یقین، تصویری از باور کشیدم
با سرود دلکش "هیهات من الذلة " کم کم
پرچمی در ابر و باد از کاکل اکبر کشیدم
در کنارعلقمه پهلوی نخلستان عاشق
مَشک آب و تک سواری تشنه در دفتر کشیدم
دست های ساقی لب تشنه را آنجا ندیدم
" جام آبی" با نماد دست آب آور کشیدم
یک چمن گل، یک نیستان ناله را وقتی که دیدم
روی موج دجله نقش ساقی و ساغر کشیدم
بانگ " هل من ناصری" پیچیده در هفت آسمان ها
شهسوار عشق را تنها و بی یاور کشیدم
سینه ام آتش گرفت از آه و جانم بر لب آمد
روی دست باغبان تا غنچه ای پَرپَر کشیدم
صحنه تودیع اهل بیت وحی آمد به یادم
ساق پای اسب را در دست یک دختر کشیدم
آتش لب های تشنه، برق تیغ و برق دِشنه
جلوه های دل فریبی از گل و خنجر کشیدم
دجله ای از اشک حسرت روی " تلّ زینبیه "
حجله ای رنگین کمان از صبر یک خواهر کشیدم
عصر عاشورا میان موجی از گل های پَرپَر
زیر تیغ خارها تصویر نیلوفر کشیدم
در میان خیمه های سوخته در رقص آتش
با کبوترهای سرگردان به هر سو سر کشیدم
چهره خورشید را از مشرق سر نیزه تابان
ماه را در بستری از خاک و خون، بی سر کشیدم
در شبی مهتاب و ابری با سرانگشتان لرزان
برق چشم ساربان و نقش انگشتر کشیدم
در تنوری غرق در نور خدایی در دل شب
قرص ماهی را نهان در خاک و خاکستر کشیدم
پا به پای کاروان در سایه سار " دیر راهب "
آه سرد از دل کشیدم جلو? دلبر کشیدم
خطبه زینب قیامت کرد در حال اسارت
شام را چون رستخیز و کوفه را محشر کشیدم
پیش چشم زینب آزاده در کاخ ستمگر
خیزران و قاری قرآن و تشت زر کشیدم
تا شفق هم رنگ شد با سینه سر خان مهاجر
بوم نقاشی به دستم بود و طرح پَر کشیدم
***محمد جواد غفور زاده شفق***

 

 

۱۶

پیراهن سیاه تو دارم به تن، حسین
روحی دمیده در تنم این پیرهن، حسین
با اشک و روضه شیر به من داده مادرم
تربت گذاشته پدرم در دهن، حسین
قلبی شکسته، دیده تر، سینه ای کبود
دارم نشان عشق تو را در بدن، حسین
از ماتم تو عاقبتم جان سپردن است
پس حک کنید بر لحدم عشق من، حسین
وقتی کنار جسم کفن پوشم آمدید
گریه کنید و ندبه که ای بی کفن، حسین
خورده گره به نام شما انتظار ما
عجل علی ظهورک یابن الحسن، حسین
***حسین خدایار***


 

۱۷
عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز
نهضت‌ات مایه الهام جهان است هنوز
بهر ویرانی و نابودی بنیان ستم
خون جوشان تو چون سیل، دمان است هنوز
در فداکاری مردانه‌ات ای رهبر عشق
چشم ایام به حیرت نگران است هنوز
کربلای تو پیام آور خون است و خروش
مکتب‌ات راهنمای همگان است هنوز
تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست
از قیام تو پیام تو عیان است هنوز
همه ماه است محرم، همه جا کرب و بلاست
در جهان موج جهاد تو روان است هنوز
جاودان بینمت استاده به پیکار، دلیر
«لا اری الموت» تو را ورد زبان است هنوز
باغ خشکیده ی دین را تو ز خون دادی آب
نه عجب گر که شکوفا و جوان است هنوز
تربت پاک تو ای اسوه آزادی و عشق
سرمه دیده صاحب نظران است هنوز
خون گرمت زند آتش به سیه خرمن ظلم
که به خون تو دو صد شعله نهان است هنوز
انقلاب تو به ما درس فضیلت آموخت
نقش اخلاص تو سرمشق جهان است هنوز
بر جبین «شفق» این لوحه گلرنگ غروب
هر شب از خون تو صد گونه نشان است هنوز
***محمد حسین بهجتی (شفق)***


 

۱۸
به خدا خواست خدا کشته ببیند ما را

گل سرخیم و دلش خواست بچیند ما را
آن چه دیدیم همه نور جمال ازلی است
کربلا عاشق دیدار حسین بن علی است
ما رضاییم به تقدیر الهی اما
آن چه دیدیم همه، لطف خدا بود به ما
کربلا گر چه بلا ، خاک شفیع الناس است
متبرک شده با خون دل عباس است
متبرک شده با غیرت هفتاد و دو مرد
همه با عشق ولایت همگی تشنه ی درد
روزگاری است که مردان جهان می شنوند
که زنان حرم خون خدا شیر زنند
کودکانی که بزرگ اند و سترگ افتادند
مثل شیر اند که در گله ی گرگ افتادند
کربلا شور حماسه است پر از زیبایی است
پر احساس پر از عشق پر از شیدایی است
...
به خدا خواست خدا کشته ببیند ما را

گل سرخیم و دلش خواست بچیند ما را
غنچه های حرم عشق که پر پر شده اند
گل نورند و در این دشت منور شده اند
تا نیابد خللی دین خدا خون از ما
تا نخشکد گل آیین خدا خون از ما
های و هیهات که ما اهل ذلالت باشیم
حق در این است که فرزند شجاعت باشیم
هیچ گاه از عطش آب ننالید حرم
تشنگی شربت عشقی است که نوشید حرم
تشنگی باعث فخر است خدا می داند
تشنگی می کندت مست خدا می داند
جرعه ی معرفتی ؛ تشنه ی آنیم همه
قدر جامی که بلا داد بدانیم همه
در بلا هم همه جا نور خدا را دیدیم
"آن چه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم "
***محسن رضوی***

 

۱۹

چون آسمان کند کمر کینه استوار
کشتی نوح بشکند از موجه ی بحار
خون شفق ز پنجه خورشید می چکد
از بس گلوی تشنه لبان را دهد فشار
درچاه سرنگون فکند ماه مصر را
یعقوب را سفید کند چشم انتظار
پور ابوتراب جگر گوشه رسول
طفلی که بود گیسوی پیغمبرش مهار
روزی که پا به دایره ی کربلا نهاد
بشنو چه ها کشید ز چرخ ستم شعار
از زخم تیر بر بدن نازنین او
صد روزن از بهشت برین گشت آشکار
اول لبی که بوسه گه جبرئل بود
بی آب شد ز سنگ دلی های روزگار
رنگین ز خون شدست ز بی رویی سپهر
رویی که می گذاشت برو مصطفی عذار
طفلی که ناقـة الله او بود مصطفی
خصم سیاه دل شده بر سینه اش سوار
عیسی در آسمان چهارم گرفت گوش
پیچید بس که نوحه در این نیلگون حصار
نتوان سپهر را به سر انگشت برگرفت
چون نیزه بر گرفت سر آن بزرگوار
از بس که طائران هوا خون گریستند
از ماتم تو روی زمین گشت لاله زار
خضر و مسیح را به نفس زنده می کند
آنها که در رکاب تو کردند جان نثار
چون خاک کربلا نشود سجده گاه عرش
خون حسین ریخت بر آن خاک مشکبار
***صائب تبریزی***

۲۰

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدم است
سوختگان غمت با غم دل خرمند
هرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بی خبر از عالمند
در شکن طره ات بسته دل عالمی است
وان همه دلبستگان عقده گشای همند
یوسف مصر بقا در همه عالم تویی
در طلبت مرد و زن آمده با درهم اند
تاج سر بوالبشر خاک شهیدان توست
کاین شهدا تا ابد فخر بنی آدمند
چون به جهان خرّمی جز غم روی تو نیست
باده کشان غمت مست شراب غمند
گشت چو در کربلا رایت عشقت بلند
خیل ملک در رکوع پیش لوایت خمند
خاک سر کوی تو زنده کند مرده را
زان که شهیدان تو جمله مسیحا دمند
هردم از این کشتگان گر طلبی بذل جان
در قدمت جان فشان با قدمی محکمند
***فواد کرمانی***


 

۲۱
ای سبب خلق کائنات حسین جان
ای زقیام تو عقل، مات حسین جان
مظهر جودی و هست جود وجودت
باعث ایجاد ممکنات حسین جان
روی تو باشد چراغ راه هدایت
موی تو سر رشته حیات حسین جان
فُلک نجاتی و هرکه راه تو پیمود
یافت ز دریای غم نجات حسین جان
گفت به شأنت سخن ز «لحمک لحمی»
جدّ تو آن فخر کائنات حسین جان
قبله آمال دوستان تو باشد
خاک شهیدان کربلات حسین جان
مُحیی دینی و بود تا دم آخر
ذکر تو قد قامت الصلوة حسین جان
از پی اثبات حق به عرصه میدان
کشته شد احباب با وفات حسین جان
دید چو لعل لبان خشک تو عباس
تشنه برون آمد از فرات حسین جان
قامت زینب خمید دید چو از غم
گشت کمان قامت رسات حسین جان
ساقی آب بقا و تشنه دهد جان
ای همه جان جهان فدات حسین جان
سر چو نهادی به روی خاک غریبی
خواست فلک سر نهد بپات حسین جان
روی تو بر خاک و لب به ذکر خداوند
شمر بریدی سر از قفات حسین جان
خون خدایی و خون بهات خدا شد
داد خدایت چنین صفات حسین جان
هر که چو «مردانی‌»ات مدیحه‌سرا شد
ده ز بهشتش به کف برات حسین جان
***محمد علی مردانی***

 

22

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم
مثل خورشید گرفتار شب تار شدم
مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم
این هم از غربت من بود که ناچار شدم
من نمی خواستم علّت دلواپسیِ_
_معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم
من بدهکاری خود را به همه پس دادم
به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم
من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه
با تو همسایه دیوار به دیوار شدم
کاش می شد بنویسم کفنی برداری
کفنی نیست اگر،پیرهنی برداری
***علی اکبر لطیفیان***

۲۳
دل من بر سر این دار صفایی دارد
وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد
خانه­­­­­­­ی پیرزنی خلوت زاویه من
هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد
شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا
مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد
پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین
شیشه از بام که افتاد صدایی دارد
پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن
تا بدانند که این کشته خدایی دارد
هم سرم بی بدن و هم بدنم بی کفن است
حالم از قسمت آینده نمایی دارد
در سر بی بدنم هست هزاران نکته
سوره ما نیز بسم الله و بایی دارد
دید خورشید که در بردن این نامه شدم
دست بر دامن هر ذره که پایی دارد
***شیخ رضا جعفری***

۲۴
گر بر سر دارم، خبر از یار بیارید
بر کشته ی من، جانِ دگر بار بیارید
آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار
بهر دل بیمار، پرستار بیارید
با انکه گلِ باغِ وفا، بوی نکردید
بر من خبر از ان گل بی خار بیارید
زان فوج سپاهی که مرا بود به همراه
یک یار به غیر از "در و دیوار" بیارید
بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام
من عاشق جان باخته ام، "دار" بیارید
خواهید اگر عاقبت عشق ببینید
فردا چو شود، روی به بازار بیارید
***استاد حاج علی انسانی***

۲۵
در این دیار هوای نفس کشیدن نیست
برای هیچ پری فرصت پریدن نیست
خدا به داد دل لاله های تو برسد
به ذهن این همه گلچین به غیر چیدن نیست
هزار سرو روان در پی ات روانه شدند
بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!
در این کویر خود ساقی آب می گردد
برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست
لطیف تر ز گل یاس کودکان تو اند
که حقشان به دل خارها دویدن نیست
به التماس بگویم بیا که بر گردیم
دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست
***محسن عرب خالقی**

 

۲۶

کوچه کوچه می روم شاید کسی پیدا کنم
ای دریغ از خانه ای تا لحظه ای مأوا کنم
کوچه گردی من از شهر مدینه باب شد
دست بسته اقتدا بر حضرت مولا کنم
گوئیا یک مرد از نامه نویسان نیست نیست
با که یارب شکوه از این بی وفائیها کنم؟
می زنم بر قلب لشگر از یسار و از یمین
یا علی می گویم و با رزم خود غوغا کنم
قطع سازم ریشه هر چه علی نشناس را
من حسینی مذهبم از خصم کی پروا کنم
سنگها مهمان شناس و دسته نی ها شعله ور
در هجوم زخم ها یاد گل زهرا کنم
باغها را هرچه گشتم تیر بود و نیزه بود
آب هم در کار نیست افطار خود را وا کنم
بر لب و دندان شکستن نیز راضی نیستند
یاد اطفال عزیزت صبح و شام آوا کنم
از همان جایی که هستی جان زینب باز گرد
دلبرا رویی ندارم تا که سر بالا کنم
رحم کن بر دختر شیرین زبانت یا حسین
عقده ها دارد دلم باید تو را افشا کنم
کاش بودم شام و کوفه تا که هنگام ورود
جسم خود را فرش راه زینب کبری کنم
تیر کوفی چشم سقا را نشانه رفته است
خون بگریم خویش را همرنگ با سقا کنم
***احسان محسنی فر***

 

۲۷

دشمنان نقشه کشیدند و تفکر کردند
تا مرا در بدر و غرق تأثر کردند
کی گذارم که شود نقشة آنان عملی
گرچه بسیار درین باره تدبر کردند
می‌کنم زیر و زبر دولت پوشالیشان
تا که بر عکس شود آنچه تصور کردند
من سفیرم که فرستاده مرا ثار الله
از ره جهل به من فخر و تکبر کردند
گفتة ما، همه احکام خدا بود و رسول
حرق حق را نشنیدند و، تمسخر کردند
میهمان را که به زنجیر گران می‌بندد؟
شامیان خوب پذیرائی در خور کردند
چونکه غربت زده و خاک نشینم دیدند
با زر و زیور شان، ناز و تفاخر کردند
پیش چشم من غارت زده، همسالانم
زینت گوش خود آویزه ای از در کردند
آستین کرده ام از شرم، حجاب رویم
پیش آنانکه به سر، معجر و چادر کردند
دست در دست پدر، گشته تماشاگر من
چشمم از غصه، پر از اشک تحسر کردند
لحظه ای داغ عزیزان، نرود از یادم
خوب، از غصه دل کوچک من پر کردند
همه آسوده بخفتند به کاشانه خویش
بستر از خاکم و، بالین من آجر کردند
ای خوش آنانکه (حسان) یار عدالت گشتند
یا به اهل ستم اظهار تنفر کردند
***استاد حبیب الله چایچیان (حسان)***

 

۲۸

کسی کاو با بتی شیرین، زبان همراز و همدم شد
به غیر از حرف او از هر چه لب بر بست ابکم شد
فرو بربست گوش جان، ز حرف این و آن چندان
که بر اسرار جانان، از سروش غیب ملهم شد
به راه دوست، داد از شوق، جان، شد زنده جاویدان
ولی غمخوار جانان گشت و دیگر فارغ از غم شد
به صد وجد و طرب بگذشت از جان در ره جانان
به یک جان عاریت، چشم و چراغ اهل عالم شد
ز هستی در گذشت آن سان، که خود شد مالک هستی
زخود بیگانه شد تا در حریم یار محرم شد
طلبکار از دل و جان گشت پیکان محبت را
که تیر جانگزا در سینه­ی او عین مرهم شد
نشان آدمیت خاکساری باشد و زاری
همه دانند آدم، چونکه بود از خاک، آدم شد
ز نخل زندگی خرما تواند خورد تماری
که بر دار وفاداری به مردی همچو میثم شد
نه هر کس بذل سازد سر به سر مال و منالش را
به عالم میتواند در سخاوت، همچو حاتم شد
نه هر کس پنجه افرازد تواند ماه شق سازد
چو احمد خاتمی باید، که او دارای خاتم شد
نه هر کس میتوان نائب مناب شاه دین گردد
که نتوان ذره شد خورشید و نه شبنم توان یم شد
کسی شایسته و لایق نباشد این کرامت را
مگر مسلم که در عالم به این منصب مُسلّم شد
به حکم شاه دین بر کوفه رفتن چون مصمم شد
بساط خرمی برچیده و ماتم فراهم شد
حرام اندر جهان گردید عیش و عشرت و شادی
چو او ساز سفر بنمود و آغاز محرِّم شد
به وصف قدر و جاه او همین بس کز همه یاران
پی تبلیغ فرمان حسین مُسلِم مسلّم شد
به پیش اهل دانش چون که مسلم بود در رفعت
به معراج شهادت از برای شاه مسلم شد
به فرد جان نثاری فرد بود از همگنان یکسر
که در ثبت شهادت از همه یاران مقدم شد
مزد بر ممکناتش افتخار اندر نسب کاو را
حسین بن علی بن ابیطالب پسر عم شد
به میزان خرد با ذره­ای از قدر و مقدارش
دو عالم را بسنجیدم به وزن او ارز بی کم شد
ندانم پایه­ی جاه و جلالش را ولی دانم
پی تعظیم، پیش رفعتش، پشت فلک خم شد
وجود او بود نه چنبر افلاک را مرکز
نوال جود او در قسمت ارزاق مقسم شد
امیری شیرگیری آنکه در رزم پلنگانش
به گاه صید شیر چرخ چون کلب معلم شد
قدر پیوسته هم پرواز شد از طایر تیرش
اجل با تیغ خون ریزش، به روز رزم همدم شد
همانا تیغ در دستش به سانِ آتش سوزان
همانا نیزه بر دستش به سانِ مار ارقم شد
سراسر گر جهان دشمن فرو نگذاشتی یک تن
به میدانی که پای عزم او در رزم محکم شد
میان فرق خصم و برق تیغش فرق نتواند
که حرف حرق برق تیغ او با فرق مدغم شد
عدو گردید یک دم جرعه نوش از ساغر تیغش
به کامش تا به روز حشر شهد زندگی سم شد
به هر کس صرصر تیغش وزیدی می توان گفتن
اگر از اهل جنت بود و اصل در جهنم شد
رخش جنت، قدش طوبی، لبش کوثر، دلش دریا
به هر عضوی ز سر تا پا بهشتی را مجسم شد
ولی با این همه جاه و جلال و قدرت و قوت
ذلیل کوفیان گردید توأم با دوصد غم شد
چو سوی کوفه شد بگرفت عهد بیعت از کوفی
و لیکن بستن و بشکستن آن عهد با هم شد
***وفائی شوشتری***

۲۹

کوچه گرد ِغریب میداند
بی کسی در غروب یعنی چه !
عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد
بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه

صف به صف نیت ِ جماعت را
بر نماز ِ امام می بستند
همه رفتند و بعد از آن هم
در به رویش تمام می بستند

در حکومت نظامی ِ کوفه
غیر ِ" طوعه" کسی پناهش نیست
همه در را به روی او بستند
راستی او مگر گناهش چیست ؟؟

ساعتی بعد مردم ِ کوفه
روی دارالعماره اش دیدند
همه معنای بی کسی را از
لب و ابروی ِ پاره فهمیدند *

داد میزد: "حسین" آقا جان!!
راه ِخود کج نما کنون برگرد
تا نبیند به کربلا زینب
پیکرت رابه خاک وخون برگرد ….

دست من بشکند ولی دستت
بهر ِ انگشتری بریده مباد
سر ِمن از قفا جدا بشود
حنجرت از قفا دریده مباد

کاش میشد به جای طفلانت
کودکانم بریده سر گردند
جان زهرا میاور آنها را
دختران را بگو که بر گردند

دختران را نیاور اینجا چون
دست ِ مردان کوفه سنگین است
وای از آن ساعتی که معجر از
غارت ِگوشواره رنگین است

یاس های قشنگ ِ باغت را
رنگ ِ پاییز می کنند اینجا
نعل نو میزنند بر اسبان
تیغ ِ خود تیز می کنند اینجا

نیزه ها را بلند تر زده اند
مردمانی پلید و بی احساس
حک شده زیر ِ نیزه ها : " اینهاست!
از برای نبرد ِ با عباس ..."

پیرزن ها برای کودک ها
قصه ی سنگ و چوب میگویند
" روی نیزه اگر که سر دیدی
سنگ بر او بکوب " میگویند

می دهد یاد بر کمانداران
حرمله فن ِ تیر اندازی
فکر ِ پنهان نمودن و چاره
بر سفیدی ِ آن گلو سازی ؟

کوفه مشغول ِ اسلحه سازی ست
فکر مردم تمامشان جنگ است
از سر ِ دار ِِ کوفه می بینم
بر سر بام ِخانه ها سنگ است

تشنه ات میکشند بر لب ِ آب
گو به سقا که مشک بر دارد
طفلکی پا برهنه مگذاری
خار ِ صحرایشان خطر دارد

آخرین حرفهای مسلم بود:
ای که از کوفیان خبر داری!!
جان ِ زهرا برای دخترها
روسری ِ اضافه برداری !!

پیکرش روی خاک و طفلانش
کوچه کوچه پی اش دوان بودند
از گزند ِ نگاه ِحارث هم
تا پدر بود در امان بودند

مثل مولا سه روز مانده به خاک
پیکر بی سرش نشد عریان
مثل مولا که پیکرش اما
نشده پایمال ِ از اسبان

رسم دلدادگی به معشوق است
عاشقان رنگ ِ یار میگیرند
در همان لحظه های آخر هم
نام او روی دار میگیریند
***وحید مصلحی***

 

 


برچسب‌ها: اشعار شب اول محرم, شعر شب اول محرم, مداحی شب اول محرم, دانلود روضه شب اول محرم
آرشیو موضوعات
آمــار زائرینـ
کلام نابـ
 
 
همه زندگیم خرج حسینـ استـ | : ایــمانـ غلامی
 

پیچک